#غم_نبودنت_پارت_335
جاده پر از ترانه
کوچه پر از غزل بود
به سوی تو روانه
اگه نرفته بودی
گریه منو نمیبرد
پرنده پر نمیسوخت
اینه چین نمیخورد
اگه نرفته بودی و..
اگه نرفته بودی..
مردم دورش جمع شدن..اینجا که کسی نبود؟ولی مگه مهم بود..
داد زد و اشکاش و بارون نم نم خدا رو صورتش یکی شد و بهش میفهموند که غزل نیست..پس گریه کن..دیگه مهم نیست کسی میبینه و ابروش میره و غرورش خرد میشه..
گریه کن و زار بزن واسه عشقت که داره پر پر میشه.
اسمون هم با این مرد تنها همدردی میکرد.
مردم کمکش کردن..فهمیدن اینکه عاشقه و شنیدن اسم غزل از زبون این مرد دل مردم این شهر و میسوزوند..
دستشو گرفتن..تلو تلو میخورد.دستشو از دست یکی از همین مردم کشید بیرون.
راهشو کج کرد تو یه کوچه خلوت..دلش خونشو میخواست..همونجایی که هر شب به عشق غزل میرفت خونه.. جایی که غزل باشه واسش ارامش میاره..حتما بوی غزل و میتونه از رو لباساش حس کنه..
نفهمید چه طور خودش و رسوند در خونه و چطور رفت تا بالا..
در خونه رو باز کرد..
ولی وارد شدنش همانا و باد کردن بغض خفه تو گلوش همانا..
خونه بی غزل و میخواست چکار؟
اومد تو سالن..نگاهش و به تلویزیون دوخت..
غزل به زور از توی اتاق کار کشوندش بیرون و نشوندش روی کاناپه و مجبورش کرده بود که ر*ق*صشو نگاه کنه.
غزل_میخوام واسه اقامون بر*ق*صم..
ولی دوست نداشت چشم امیرش به اون دختر نیمه برهنه عرب بیفته..تصویر و قطع کرد و فقط صدا بود و ر*ق*ص قشنگ عربی و بی نقص غزل که امیر و میخکوب به تکونای تنش کرده بود.با اون لباس خوشرنگی که پوشیده بود و تو تنش به جنگ نشسته بود..چشمای امیر برق میزد..
حاضر بود قسم بخوره که غزل تو هیچ جشنی اینجوری نمیر*ق*صه که نگاه ها رو اینطور مات خودش کنه..
طاقت نیاورد.بلند شد و غزل و ب*غ*ل کرد و دور خودش میچرخوند و صورتشو پر از ب*و*سه های ریز ریز کرد و خوابوندش روی کاناپه و روش خیمه زد..
چشمکی زد و گفت_این شیطونیا رو از کجا یاد گرفتی دخمل طلا؟؟
اگه نرفته بودی
romangram.com | @romangram_com