#غم_نبودنت_پارت_334
امیر ولی حالش خوش نبود.سوئیچو داد دست فراز و گفت_تو برو..میخوام یکم راه برم..
فراز نگاه مردونه ای بهش انداخت و میدونست که الان نیاز به تنهایی داره.حالشو میفهمید.
سوئیچو گرفت و گفت_در دسترس باش..
سوار شد و رفت.
امیر ولی ..کجا باید میرفت؟کجا رو داشت که بره؟وقتی غزل نیست انگار این شهر خالیه خالیه..هیچکس نیست.
تو خیابون بی هوا راه میرفت.از بین ماشینا رد میشد و حواسش به بوق ماشینا نبود..تو عالم خودش بود..
خودش و غزل..
نگاهش به ستاره ها افتاد..با غزلش و ستاره ها خاطره زیاد داشت..بغض داشت..از نوع مردونه
امیر علی_نیستی غزل..
ستاره های سربی
فانوسکای خاموش
منو هجوم گریه
از یاد تو فراموش
راه میرفت بدون اینکه خستگی پاهاشو احساس کنه..
خوب شو غزل..خوب شو قربونت برم.خسته شدم دیگه.میدونی که بدون تو چقد سخت میگذره.
تو بال و پر گرفتی
به چیدن ستاره
دادی منو به خاکه
این غربت دوباره
دقیقه های بوتو
پرنده های خستم
اینه های خالی
دروازه های بستم
نگاه پر از تعجب مردم رو به مرد خسته و دلمرده ای بود که راه میرفت در حالیکه هیچ هدفی نداشت..
میخندید ولی کسی نبود که خنده هاشو باهاش تقسیم کنه .مردم نمیدونستن این مرد داره میخنده به یاد لحظه های خوشش با عشقش.اشک میرخت ولی کسی نبود که واسه خاطرش اشک بریزه و مردم نمیدونستن که این مرد خسته و دلمرده واسه زنده موندن عشقش داره گریه میکنه.
بارون میومد..نمنم.خسته شد کم اورد.
توی یه کوچه بود..انگار کسی نبود..زانوهاش کم اوردن..تا شدن و افتاد رو زمین..مشتاش گره شد و سرش رو به اسمون و داد میزد..نعره میزد..خداا..
اگه نرفته بودی
romangram.com | @romangram_com