#غم_نبودنت_پارت_332


تا جلوی در اتاق هم رفت ولی پاهاش نمیکشید.خجل بود و شرمنده..

ترانه اومد بیرون و گفت_امیر علی پسرم..بیا تو بابا کارت داره..فقط حواست و بهش بده..من برم یه زنگ بزنم بیام.

سرش و اروم تکون داد.بالاخره که چی..باید حرف میزد..باید روبرو میشد..

بابای غزل رو تخت دراز کشیده بود و یه سرم به دستشوصل بود و یه ماسک اکسیژن رو بینیش..

با دیدن امیر علی چشمای پیرش اشکی شد..

امیر رفت جلو..نگاه پیر مرد نمیکرد.روی نگاه کردن به این دل پیر و نداشت..

دستش و گذاشت رو دستای پیر و چروکیده و با سر پایین افتاده گفت_شرمندم حاجی..شرمندتم.قرار بود مراقبش باشم..قرار بود جاش رو تخم چشمم باشه نه تو بیمارستان.ولی حاجی به خدا نمیخواستم اینجوری بشه..من..اصلا نمیدونستم غزل قرصاشو از لج من نمیخوره..حاجی روم نمیشه تو چشمات نگاه کنم.

بابای غزل ماسکشو برداشت و دست امیر و فشرد و گفت_نگو اینجوری بابا..میدونم انقد خاطر غزل و میخوای که حاضر نیستی حتی یه خار به پاش بره..میدونم حتی از خودت هم بیشتر دوسش داره..از علاقتون خبر دارم ولی..چه کنم که این دلم طاقت نمیاره..دخترمه..پاره تنمه اخرین یادگاریه زنمه..ته تغاریمه..بی مادر بزرگش کردم..

اروم لب زد_جواب مادرشو چی بدم؟؟

دستش و گذاشت رو قلبش و گفت_قلبم میگیره وقتی میفهمم بودن و نبودن اش به یه دستگاه وصله..

بابای غزل حاجی هفتاد ساله مریضی که رو تخت بیمارستان با قلبش در حال دست و پنجه نرم کردن بود بغض داشت..اشک داشت چشمای پیر و پدرانه اش..

بابای غزل_امیر بابا..چرا غزل اینجوری شد..شما که مشکلی نداشتید..چرا غزلم به این روز افتاد؟البته..میدونم قند خون ادمو ذره ذره میکشه و از پا در میاره..ولی اخه خوب بود که این دختر..

امیر علی_نگران نباش حاجی..غزل باید خوب بشه..اون مارو تنها نمیذاره..تو مرامش نیست.حالش خوب میشه.منم میدونم باعث و بانیشو چکار کنم..فعلا که دونه دونه افتادم به جونشون..

خم شد و پیشونی پیر مرد و ب*و*سید و گفت_اگه غزل پاشه و ببینه شما این شکلی شدید که پس میفته..بخاطر غزل پاشو حاجی...

و با سرعت اتاق و ترک کرد.طاقت بیشتر موندن نداشت.در حال خفه شدن بود..

از شرمندگی از اینکه حتی لایق یه سیلی هم نبود.حالش از خودش و زندگی که واسه غزل ساخته بود بهم میخورد..

نشست رو پله های بیمارستان.ارنجاشو گذاشت رو زانوهاشو دستاشو فرستاد لابلای موهاش..





خودشم نفهمید چی شد که به اینجا کشید..انگار همه زندگیش از چهار سال پیش از جواب رد شنیدن از همون شب کذایی تو رستوران همش توی هاله ای محو گذشت..توی یه خواب که تعبیری واسش نداشت..

احساس کرد یه نفر نشست ب*غ*ل دستش..

فراز بود..ساکت و بی حرف..از صبح بعد از اون سیلیا اصلا نگاهش هم نکرده بود.

امروز چه روز طولانی بود..کاشکی تموم شه..

امیر علی_مانا رو تحویل پلیس دادم..

فراز با تعجب گفت_مانا؟چرا؟

امیر علی همونطور که خیره به سنگریزه کنار کفشش بود گفت_باورم نمیشه که هرچی بدبختی تا حالا کشیدم از رفیق بوده..اون بود که این همه دردسر واسم درست کرد..اون پسره رو فرستاد مزاحم غزل بشه و اون دختره رو فرستاد تو خونه که غزل و عذاب بده..تا الان فکر میکردم هر چی میکشم از کینه توزیاش بوده ولی الان فهمیدم هر چی کشیدم از اعتماد بیجام بوده..

فراز_الان کجاست؟

امیر علی_احتمالا بازداشتگاه.

romangram.com | @romangram_com