#غم_نبودنت_پارت_331


با زور همایون یه لیوان ابمیوه طبیعی خورد و از خونه زد بیرون.

دم در یه نفس عمیق کشید و دستش و فرستاد تو جیب شلوارش.با تحویل دادن مانا اروم تر شده بود ولی هنوز یه چیزی عذابش میداد..

اول خواست بره پیش غزل ولی پشیمون شد

امیر علی_تا حسابمو با این شهرام خان تسویه نکنم اروم نمیشم..

سوار ماشین شد و دنبال ادرسی که نوشین داده بود.گوشیش زنگ خورد.

اناهیتا بود.

امیر علی_بله انا؟

انا با صدای نگرانی گفت_خودتو برسون بیمارستان..





جلوی بیمارستان از ماشین پیاده شد و رفت داخل.افسون نشسته بود روی پله ها و گریه میکرد.ارین چشماش سرخ بودن و احسان در حال اروم کردن پروا بود.

سریع دویید جلو تا خواست حرف بزنه اناهیتا اومد کنارش و گفت_چه خوب شد اومدی..

امیر علی_چی شد؟خوبه؟

اناهیتا_بستریش کردن.

امیر علی_دکتر چی گفت؟

اناهیتا_قلبش گرفت..حمله قلبی..چمیدونم از این چیزا..

انا سرش و انداخت پایین و گفت_حق داره..دخترش رفته تو کما..کم چیزی نیست.

امیر علی نفسش و فرستاد بیرون و دست کشید روی ته ریشای زبر و مردونش.

امیر علی_این همه بلا واسه یه روز زیادیمه..

اناهیتا که انگار غم برادر عزیزشو درک میکرد از موضع خودش عقب نشینی کرد و گفت_غصه نخور..خدابزرگه.

چشم از چشمای معصوم خواهرش گرفت.حتی روش نمیشد تو چشمای انا نگاه کنه چه برسه به بابای غزل..چی داشت که بهش بگه؟

انا_برو تو..زشته نباشی..

سرش و اروم تکون داد و رفت داخل.

چشمای سرخ غزاله رو که دید اروم رفت جلو و گفت_چی شد زن عمو؟حاجی چطوره؟

غزاله_وقتی فهمید غزل تو کماست..

و زد زیر گریه..حق داشت.خواهر 25 سالش تو یه اتاق تو کما بود و باباش تو این اتاق و قلبش..

فراز از اتاق اومد بیرون و بی حرف نگاهشو از امیر علی گرفت و رفت بیرون.

میخواست بره تو ولی روشو نداشت..چی میگفت بهش؟حقش بود اگه حتی سیلی هم میخورد..

romangram.com | @romangram_com