#غم_نبودنت_پارت_330
و به زور بردش و سوار ماشینش کرد.
مانا بازم موقع رفتن پوزخند زد و داد زد سمت امیر و گفت_بازم میگم..حقت بود..با این چیزا منو نترسون.وقتی اون دختره بمیره میفهمی که نباید با من در بیفتی..
امیر عصبی خواست بره جلو که باباش جلوشو گرفت و گفت _اروم باش امیر..بریم تو.
همایون بردش داخل و تو حیاط روی صندلیای فلزی و سفید رنگش نشستن.
امیر کلافه بود و دستشو میون موهاش فرستاده بود.
دست همایون نشست رو شونه پسرش..پسری که مرد شده بود.پسری که انگار ازش غافل شده بود.
همایون_تو قوی تر از این حرفا بوی امیر..
امیر علی_داغونم بابا..خستم.
بغض داشت.با خودش میگفت اگه جلوی بابا اشکم در بیاد چی میشه؟خیلی ضایع است مرد جلوی مرد گریه کنه؟؟
نفرینا و لحن بد مانا راجب غزل اتیش به دلش میکشید.دلش بغض داشت..شکسته بود از زمونه از ادماش..دوست داشت حرف بزنه سبک بشه خالی بشه ولی دقیقا وقتی که پر از حرفی وقتی بغض داری و داغونی و دلت شکسته دقیقا همین وقتا که خیلی میل به حرف زدن داری تا دهن باز میکنی حرف بزنی..فقط یه کلمه رو زبونت میچرخه..همه اون بغض و حرف و دل شکسته میشه یه بی خیال ساده.میذاری که بازم همون بغض بمونه تو گلوتو ذره ذره ابت کنه.مرد و زنم نمیشناسه..
دستشو محکم کشید رو صورتش و چشماش..نباید گریه میکرد..مرد بود.باید محکم باشه.
تو گریه نمیکنی مرد..چت شده امروز مثه دخترا انقد زرزرو شدی؟
دو تا نفس عمیق کشید و بغضشو پس داد..
امیر علی_چی شد بابا؟جریان چی بود؟
همایون_الان خوبی؟
سرش و اروم تکون داد.
همایون_از بابای مانا پول میخواستم..حدودای 500 میلیون..ریخت به حساب مانا و قرار شد اون بهم بده.یه چک بهم داد.نیازش نداشتم .نذاشتم تو حساب.چند وقت پیش دادم بچه ها بردن بانک دیدن حساب خالیه و پول توش نیست.حرفی نزدم.به هر حال مانا مهمانمون بود.
رابطم با باباش خراب شده بود.نه سر این پوله..داشت دورم میزد..واسه همین ایران نیومدن و از مانا هم خواستن برگرده.دیدم الان بهترین موقع واسه وصول پولمه.گذاشتم تو حساب.هنوزم خالی بود.وکیلم سریع حکم جلبشو گرفت.الانم رفته دادگاه .شاید بتونه از قاضی کیشیک برگه ممنوع الخروجیشو بگیره..البته مدت دار.شاید چند روزه.سریع باید دست بجونبونی..چون اگه مانا به باباش بگه ممکنه واسش پول بریزه و چک پاس بشه..وکیلمو میسپارم به شکایتت رسیدگی کنه.فقط موندم اون 500 میلیونو چکارش کرده؟البته مامانت میگفت خیلی خرج سر و ریختش میکنه..
و امیر به این فکر کرد یعنی اون پول قلمبه ای که نوشین ازش حرف میزد ممکنه بخشی از این 500 میلیون باشه؟؟
_ممنون بابا.
همایون لبخند زد و گفت_ولی نگفته بودی زدی دختر مردمو ناکارش کردی..هرچند که مانا دختری نبود که به دلم بشینه و هیچ وقت از رفتاراش خوشم نمیومد ولی..انگار خوب دق و دلیتو خالی کردی.
امیر علی_حقش بود..نمیدونی با حرفاش چقد عصبیم کرد..اسم غزل و که میاورد..
همایون_ولش کن..اعصابتو دیگه خراب نکن..میخوای یکم استراحت کنی؟
سریع بلند شد و گفت_نه باید برم بیمارستان..
یه دفعه خم شد رو معدشو فشارش داد.
همایون_معدته..وایسا یه چیزی بخور.
امیر علی_نه نمیتونم..
همایون همونطور که میرفت تو گفت_وایسا..همینجوری نری..یه ابمیوه واست خوبه..
romangram.com | @romangram_com