#غم_نبودنت_پارت_329
صداش پر استرس بود و نفس نفس میزد.
بلند شد ایستاد و گفت_خونم..چی شده بابا؟غزل..
همایون_نه نترس..واسه غزل اتفاق بدتری نیفتاده.مانا کجاست؟
امیر علی_اینجاست.تو اتاق حبسش کردم نذاشتم بره.
همایون_خیله خب..ببین بابا من یه کارایی کردم که توضیحش مفصله فقط اینو بدون که دارم با حکم جلبش میام اونجا..حواست و بهش بده..
امیر مبهوت و متعجب گفت_حکم جلب؟چطوری؟مگه چکار کرده؟
همایون_میام واست توضیح میدم.تا نیم ساعت دیگه اونجام با مامور دارم میام.فقط اینو بدون بابا هر کاری کردم واسه خاطر غزل بوده..
امیر علی_ممنون.
تا باباش بخواد بیاد هزار جور فکر و خیال کرد.مانا چکار کرده بود که تونسته واسش حکم جلب بگیره؟
یاد وکیل باباش افتاد.یکی از بهترین وکلای تهران بود.از اونا که فقط وکالت اون بالایی ها رو قبول میکرد.میدونست دوست و اشنا زیاد داره.
نمیتونست بشینه..همش راه میرفت و اخم میکرد.درد معده اش کمی بهتر شده بود.همش واسه شهرام و نوشین نقشه میکشید.ازشون به این راحتیا نمیگذشت..
دلش گرفت..بازم اون بغض خفه و مردونه نشست بیخ گلوشو داشت خفش میکرد.
بهش فکر نکن امیر..الان وقتش نیست.
صدای زنگ در از اون حالت درش اورد.
در اتاق و باز کرد.مانا با خیره سری خیلی خونسرد نشسته بود جلوی اینه و موهاشو جمع میکرد.خون گوشه لبشو پاک کرده بود ولی واسه کبودی رو گونش نتونسته بود کاری بکنه..
امیر خوب از خجالتش در اومده بود..
امیر علی_گمشو بیا بیرون.
مانا_نمیام..
امیر علی_گمشو بیا دم در کارت دارن.
مانا با اخم گفت_کیه؟
امیر علی_چمیدونم..بیا ببین باز چه گندی زدی؟
مانا با تردید بلند شد و اروم راه افتاد..امیر پشت سرش بود.از این اهسته راه رفتن و تعللش حرصش گرفته بود..هلش داد جلو در.
امیر پشت سرش ایستاد و مانا در و باز کرد و با دیدن همایون و یا سرباز و یه مامور پلیس زن از ترس دستاش به لرزش افتاد..
مانا_چی شده؟
همایون با تاسف سرش و تکون داد.
سرباز_ما حکم جلبتونو داریم خانم..باید با ما بیایید.
مانا با ترس گفت_حکم جلب..من کاری نکردم؟
مامور زن در حالیکه دستشو میکشید گفت_چک بی محل..
romangram.com | @romangram_com