#غم_نبودنت_پارت_328


امیر علی_به ولای علی از غزلم نمیگذرم.بلایی سرش بیاد مانا دنیا رو جلو چشمات سیاه میکنم.زن من افتاده رو تخت بیمارستان.داره واسه زنده بودنش تقلا میکنه اونوقت تو اینجا نشستی و..

مانا تا اخرش میرم.واسه نابودیت تا اخرش میرم.میدونی اخرش کجاست؟اینجایی که غزل هست..اخرش یعنی الان که غزل و ندارم..یعنی باید غزل بهوش بیاد که اگه نباشه دنیارو به اتیش میکشم..

و داد زد_یعنی اگه غزل نباشه میخوام دنیا نباشه..

مانا ترسیده بود ولی با سرتقی پوزخندی زد و گفت_خوبه..دلم خنک میشه.ولی من هنوزم معتقدم لیاقت زنت مردنه.ایشالله که بره زیر خاک دختره دزد..

دیگه امیر نمیفهمید داره چکار میکنه..سیلی بود که مینشست رو صورت مانا.محکم پرتش کرد رو زمین و با موهاش بلندش کرد و کشون کشون بردش داخل خونه.

انقد عصبی بود که خون جلوی چشماشو گرفته بود.

مانا_ولم کن عوضی

امیر علی_ادمت میکنم.

در اتاق مهمان و باز کرد و پرتش کرد رو زمین و گفت_فعلا باهات کار دارم.

در و محکم بست و قفلش کرد.

پشت در افتاد رو زمین.نفس نفس میزد.نگران غزلش بود.یاد نفرینای مانا کلافش میکرد ولی همش میگفت مگه به حرف گربه سیاه بارون میاد.ولی دلش طاقت نیاورد.زنگ زد به مامانش و حال غزل و پرسید و وقتی بهش گفت که وضعیتش تغییری نکرده حداقل از اینکه بدتر نشده بود خوشحال بود.

حقا که مانا همون گربه سیاهی بیش نبود.کسی که گربه صفتی کرده بود و تو خونه خودشون بهش خ*ی*ا*ن*ت کرده بود و از پشت خنجر زده بود.

متانا واسه اینکه اعصاب امیر و خط خطی کنه از تو اتاق هی داد میزد_ایشالله زنت بمیره..بمیره تا دلم خنک شه.خودتم بمیری همتون بمیرید..برید به جهنم..

عصبی مشتاشو میکوبید اروم رو زمین و زیر لب زمزمه میکرد _ببند دهنتو ببند دهنتو و یه دفعه مشتشو محکم کوبید تو در چوبی اتاق و همزمان داد زد_خفه شو..

صدای مانا قطع شد.حسابی ترسیده بود.هیچ وقت امیر و انقد عصبانی ندیده بود.





امیر نفس نفس میزد.دلش غزلش و میخواست ولی نبود..غزلش پیشش نبود و دلش هزار راه میرفت.

بلند شد و رفت تو دستشویی.اب سرد و باز کرد و مشت مشت پاشید به صورتش..نفسش بند اومده بود.

اروم باش امیر.اروم پسر.پلک چشم چپش میپرید..معدش به سوزش افتاد.توان این یکی و نداشت.خم شد رو شکمش..

امیر علی_لعنتی..

رفت و از تو یخچال شربت معده اشو برداشت و ازش خورد.چشماشو بست.

امیر علی_اروم شو دیگه..فعلا تحمل درد ندارم.

مشتاش میسوختن..استخونای انگشتاش درد میکردن.ولی به درک مگه مهم بود در برابر درد نداشتن غزل..

صدای غرغرای مانا میومد.

گوشیش زنگ خورد باباش بود.

بی حال چشماشو بست و گفت_جانم بابا؟

همایون_کجایی امیر؟

romangram.com | @romangram_com