#غم_نبودنت_پارت_327
همایون_خیالت راحت پسر..تا دوساعت دیگه جوابشو بهت میدم.
امیر علی رد کمرنگ یه لبخند و رو لبش حس کرد و گفت_ممنون بابا..منتظرم.
اینبار مسیر و عوض کرد و ربع ساعت بعد جلوی در خونشون بود.بازم یاد مانا و حرکات معصومانش و ذات پلیدش که افتاد خونش به جوش اومد.دختره اشغال.
کلید انداخت و در و باز کرد و وارد حیاط شد.
جالب شد..
مانا اماده چمدون به دست تو حیاط بود که با دیدن قامت کشیده امیر علی سر جاش موند.رنگ از رخش پرید.
امیر علی ولی باخونسردی ذاتیش با پوزخندی رو لبش اروم رفت جلو و با فاصله روبروی مانا ایستاد.
_احوال مانا خانم..جایی تشریف میبردید؟؟
مانا ترسیده بود.این از رنگ پریده لبای سفید شده بی رژش مشخص بود.از چشمای گشاد شده و دستای لرزونش..
ولی خیلی زود به خودش مسلط شد و گفت_باید از تو اجازه بگیرم؟
امیر سرش و به معنی نمیدونم تکون داد و گفت_داری بر میگردی؟مگه نمیخواستی با هم بریم؟چی شد پس؟
مانا پوزخندی زد و گفت_تو لیاقت با من بودن و نداشتی.
اومد از کنار امیر رد شه که امیر جلوشو گرفت.عصبانی بود و نفساش تند و عصبی.مانا ترسید و یه قدم رفت عقب.درونش مثل اتشفشانه در حال انفجار بود.
امیر علی_چی راجب من فکر کردی؟گفتی بیام گند بزنم به زندگیش شاید فرجی شد و منو گرفت؟بذار شانسمو امتحان کنم نشد برم جایی دیگه تورمو پهن کنم؟
مانا هم عصبانی بود.خنده هیستریکی زد و گفت_چیه؟زنت داره میمیره قاطی کردی؟
گفتن این حرف مثل نفت ریختن رو اتیش بود..اتیش امیر و بدتر شعله ور کرد.جوری کوبید تو صورت مانا که پرت شد رو زمین و موهاش پخش صورتش شد.
امیر علی_اشغال عوضی..فکر کردی میذارم از دستم در بری..زندگیمو به گ..ه کشیدی.حالا الفرار؟روزگارتو سیاه میکنم.
مانا بلند شد ایستاد و بازم عصبی خندید و گفت_میدونی..انقد الان خوشحالم که زنت رو تخت بیمارستان افتاده..که داره جون میده..که واسه زنده موندنش به جلز و ولز افتادی.اصلا میدونی چیه..ایشالله بمیره..بمیره که دلم خنک شه..
هنوز جملشو کامل نکرده بود که سیلی دومم خورد و لبش خونی شد.
امیر موهاشو گرفت و کشید و با دندونای به هم قفل شده گفت_جرات داری یه بار دیگه تکرار کن..دندوناتو تو دهنت خرد میکنم.
مانا_اره.بزن خورد کن.تو فقط زورت به من میرسه.
خودشو از تو دست امیر کشید بیرون و داد زد_فقط من..منی که واست اندازه یه ارزن هم ارزش ندارم.اخه نامرد..بی انصاف این حقه من بود؟منی که جوونیمو به پات ریختم.چهار سال ازگار همدمت من بودم.من کنارت بودم تو غمت شادیتخندت گریت.درد دلت با من بود.حتی انا هم اندازه من واست دلسوزی نکرد.شبانه روزمو با تو میگذروندم که یه دفعه به سرت نزنه و بری کار دست خودت بدی.به خاطر تو از همه دلخوشیام گذشتم..من سالمت کردم روپات کردم که چی؟بیام دو دستا تحویلت بدم به اون دختره غربتی که اگه میخواستت همون سالها با اون پسره چشم ابی رو هم نمیریختن..
کجای دنیا این انصافه؟که من همه جون و انرژیمو بذارم سر سلامتیت و اونوقت تو ه*و*س یار به سرت بزنه؟پس من چی؟من و دلم؟تمام اون چهار سال و با عشق کنارت بودم..بهترین روزای زندگیم بود..بخاطر تو مادر و پدرمو تنها گذاشتم و دنبال تو راه افتادم..حالا تو..
و یه قطره اشک از چشمش چکید..
امیر علی_مگه من بهت گفتم دنبال من راه بیفتی؟مگه من تو اون سالها یه بار بهت گفتم دوستتدارم یا امیدوارت کردم.تو که خودت میدونستی من واسه چی به اون روز افتادم.ببین دختر..اگه هیچی بهت نمیگم دلیل نمیشه چیزی یادم نیست.درسته اون روزا حالم خوش نبود ولی هوشیار بودم.کمکای من یادت رفته؟وقتایی که میرفتی پارتی و م*س*ت و پاتیل میشدی و کسی نبود جمعت کنه من بودم.کی از بابات قایم کرد دو شبانه روز خونه اون پسره همکلاسیت بودی؟حتما داشتین هندسه تمرین میکردین؟کی سیگارو از رو دهنت برداشت..اگه من نبودم که تو هم الان یه معتاد بدبخت بودی؟ولی من عادت ندارم محبتایی و که صادقانه واسه کسی انجام میدم تو سرش بکوبم..چون خودم خواستم دلم خواست.
امیر علی سرش و تکون داد و گفت_باورم نمیشه مانا..چطور تونستی؟تو..بهترین رفیقم بودی.چطور دلت اومد؟میدونستی زندم به عشق غزل..چطور فکر کردی که ازش میگذرم.اشغال من بهت اعتماد کردم تو خونم راهت دادم.کلید خونمو دستت دادم که واسه تلافی بدیش به یه پسر غریبه؟که یه دختر ل*خ*ت معتاد بفرستی تو خونم که زنمو دق بدی؟
و داد زد_تو ادمی؟
و چمدون مانا رو بلند کرد و محکم کوبیدش به دیوار و داد زد نعره زد.
romangram.com | @romangram_com