#غم_نبودنت_پارت_326
امیر که سعی میکرد خودش و کنترل کنه گفت_خیلی خب..باشه..ببین من ارومم الان.معذرت میخوام.حالا بگو..کجاست؟
اناهیتا_واسه چی میخوای؟
امیر علی_تو به اونش کاری نداشته باش..
اناهیتا_تا نگی نمیذارم کاری بکنی.
امیر عصبی شد و داد زد_دیگه داری اون روی سگمو بالا میاریا..میگم کجاست عجله دارم.
نگهبانی اومد و گفت_اقا اروم..اینجا بیمارستان.چه خبرته؟
امیر زل زد به انا_حرف بزن.
انا روشو گرفت و گفت_خونه خودمونه.
امیر نگاهش و گرفت و یه پله رفت پایین که انا گفت_ولی..داره بر میگرده.
امیر علی برگشت و گفت_چی؟کی؟کجا؟
اناهیتا_فرانکفورت..پیش خونوادش.اونا که نیومدن این مجبوره بره.فکر کنم..فردا شب پرواز داره.
نفسای امیر تند و عصبی شدن.بلند داد زد_الان باید بگی..
و با سرعت خودشو رسوند به ماشین و گازشو گرفت و رفت.
عصبانی بود و تند رانندگی میکرد انقدی که خودش ترسید نتونه ماشین و کنترل کنه.
زد کنار.سرش و محکم کوبید رو فرمون.یه بار دوبار سه بار..
چکار کنم خدا؟باید جور دیگه ای ادمش کنم.جوری که حتی به عقلشم نرسه مسببش منم.فکری به سرش زد.
ماشین و روشن کرد و دور زد و جلوی اولین کلانتری ایستاد.
یه ساعتی وقتش و گرفت.شکایت کرد از مانا.به جرم مزاحمت واسه زندگیش.اسم مانا و شهرام و اورد.ادرس و شماره تلفناشونو داد.امیر گفته بود باید مانا رو دستگیر کنن نباید بذارن بره.فردا شب پرواز داره.باید ممنوع الخروجش کنید.
ولی جناب سروان گفته بود ممنوع الخروج نمیتونیم باید یه مشکل خاصی داشته باشه یا حداقل یه نامه از دادگاه.ولی قول داده بود کمکش میکنن.
دم کلانتری ایستاده بود.راه میرفت.تند تند. دست میکشید تو موهاش.دنبال راهی بود واسه ممنوع الخروج کردن مانا.
یاد باباش افتاد.سریع سوار ماشین شد و شماره باباش و گرفت.میدونست باباش غزل و به اندازه اناهیتا دوستش داره و همین امروز دیده بود چقد داغون شده.
همه چیو واسش تعریف کرد.از مانا و مزاحمتاش و نوشین و شهرام و علت تو کما رفتن غزل و همه رو واسه باباش گفته بود.
صدای نفسای عصبی همایون از پشت تلفن یعنی اینکه میتونه رو کمکش حساب کنه.
امیر علی_بابا باید کمکم کنی.
همایون_بگو بابا..چی میخوای؟
امیر علی_باید مانا رو ممنوع الخروجش کنم..ولی هیچی دستم نیست.وکیلت نمیتونه کاری بکنه.؟
همایون نفسشو فوت کرد بیرون و بعد از چند لحظه گفت_شاید بشه یه کارایی کرد.
امیرعلی_مطمئنی بابا؟
romangram.com | @romangram_com