#غم_نبودنت_پارت_324
نوشین_مثل اینکه شهرام با این دختره تو مهمونی اشنا میشه و بهش پیشنهاد کار میده .امیر..من بخدا مجبور شدم..
نوشین التماس میکرد ولی امیر گیج و منگ خیره به دیوار روبروش بود.مانا..مانا..
اصلا باورش نمیشد.یاد حمایتای مانا توی اون سالها افتاد.محبتاش حرف زدنش..سوپرایزاش..چشمای سبز چمنیش..
افتاد رو زمین و تکیه داد به دیوار.رودست خوردی امیر..اونم از کی؟کسی که حامی و دوستت بود.کسی که فکر میکردی اگه همه دنیا ولت کنه اون پشتته دوستته رفیقته.
چنگ کشید بین موهاش..
نوشین هنوز اه و ناله میکرد ولی امیر گیج و سردرگم بود و باور حرفای نوشین براش سخت بود.یاد نگاه های خصمانش به غزل افتاد تهدیدش تو خونش کوچیک کردن غزل تو مهمونی جلو دوستاش نگاه پر از نفرتش انگیزش..
واسه چی با من این کارو کرد؟چرا زندگیمو جهنم کرد؟یعنی من تا الان هرچی تو زندگیم کشیدم بخاطر مانا بوده؟کسی که مثل انا واسم عزیز بود.
حتما یه چیزی بود که غزل همیشه میگفت از این دختره خوشم نمیاد.چرا حرفش و باور نکردم؟
چرا انقد راحت گول حرفاشو و ظاهر معصومش و خوردم.
چشماشو بست.ناخوداگاه ذهنش پر کشید به سه سال پیش.روزی که نااروم بود و مانا اونو با خودش اورده بود پارک.قدم زده بودن..امیر ساکت بود و مانا دست دور بازوهای مردونش انداخته بود و سیراب شده بود از حضور ساکت و ارامش بخشش و حرف میزد..حرف میزد.امیر علی چیزی از حرفاش نمیفهمید چون ذهنش کنار غزل بود.هوا خوب بود و حالش خوب نبود و دلش تنگ یار بود و کنارش نبود..مانا بود ولی اون غزل و میخواست.
چیزی از حرفای مانا نفهمید به جز یه جملش که معنیش و امروز فهمید..
مانا_یه زن فقط توی دوحالته که هر کاری از دستش بر میاد..یا خیلی عاشقه ..یا متنفر.
اون روزا فکر میکرد یعنی غزل انقد متنفر بوده ازش که راحت ازش گذشت و انقد عاشق اون پسره بود که واسه خاطرش چشم رو علاقه من بست..
ولی امروز معنی حرف مانا رو فهمید..
اگه بخاطر ناله و التماسای نوشین نبود معلوم نبود تا کی می خواد کنج دیوار بشینه و به بدبختیاش فکر کنه.احساس میکرد از پشن چاقو خورده.
وقتی بلند شد و ایستاد.نوشین سریع بلند شد و دستش و گرفت و با التماس گفت_ترو خدا ولم نکن.جون مادرت..دارم میمیرم..تو قول دادی..قول دادی واسم جورش کنی.
امیر زل زد تو چشماش..کاشکی میتونست به حرفای این دختر معتاد گوش نکنه و باورش نشه..ولی شده بود.
دیگه بی کی باید اعتماد کنم؟؟
نفهمید چطور نوشین و دم پارکی که محل کار مواد فروشابود پیاده کرد و به جز اون پول یه هفته موادش هم بهش داد ولی اینو خوب یادش بود که قبل از اینا ادرس و شماره تلفن شهرام و ازش بگیره.
دنبالش نرفت.دلش واسش نسوخت.اون اینکاره بود.دلش واسه خودش سوخت..واسه خودش که انگار تو این دنیا هیچکس و نداشت.
عصبی و کلافه بود.
رفت سمت بیمارستان.جایی که دلش میبردش نه پاهاش.دلش تنگ زنش بود.
غزاله و توکا پشت در نشسته بودن.فراز و پرهام تو محوطه بودن.افسون و ترانه تو نماز خونه دراز کشیده بودن.
با هزار بدبختی پرستار و راضی کرد که بذاره بره تو.باید باهاش حرف میزد.احتیاج داشت اروم بشه..به خودش اعتراف کرد که غزل با تن ساکت و بی صداش و حتی با چشمای بسته هم میتونه ارومش کنه..
دستش و گرفت تو دستاش..دلش یاد اون روزا رو کرد..بغض داشت.
چشماش اشکی شدن..چشماشو بست که اشکا نریزن.
چیزه زیادی ازت خواستم خدا..؟زنمه..میخوامش..حقمه..نی ست؟
واسه چی داری بازی در میاری؟داری گروکشی میکنی..نمیذارم ازم بگیریش..
romangram.com | @romangram_com