#غم_نبودنت_پارت_321
امید_مناز کجا باید ادرس خونه دختر مردمو داشته باشم؟
امیر علی_ببین خوب میدونم شناسنامه تک تک دخترای دانشگاه زیر ب*غ*لت پس خفه شو و کاری که گفتمو بکن.
امید _تا 5 دقیقه دیگه واست پیداش میکنم.
امیر قطع کرد و گوشی و پرت کرد صندلی ب*غ*ل..
غزل غزل..تو فقط خوب شو..همه بدخواهاتو جلوت قربونی میکنم.
درست پنج دقیق بعد اس ام اس امید رسید..
امید_با درد سر پیداش کردم داداش.ولی تروخدا واسه خودت شر درست نکن..
سهروردی خیابون..
لبخندی که رو لب امیر نشست و چشمای برق زدش خبر از بداقبالی نوشین میداد.
امیر علی_میبینمت نوشین خانم..
بیشتر از دو ساعت بودکه جلوی خونه نوشین صادقی منتظر ایستاده بود.
دو ساعت بود که تو ماشین بود و چشمش به در رنگ و رو رفته خونه دختری که به زندگیش اتیش زده بود.یه خونه قدیمی و کهنه ساز.
زنگ زد به اناهیتا و حال زنش و پرسید ولی انا خیلی سرد و خشک بهش گفت که تغییری نکرده و اوضاع همونجوریه.
خنده دار بود واسش که حتی خواهرشم اونو مقصر میدونست.
سرش و گذاشت رو فرمون و چشماشو بست..دلش ارامش حضور غزلشو میخواست..همینکه بوی تنش و هم حس کنه واسش بس بود.دوست داشت فقط چند دقیقه ذهنش بی هیچ فکر و خیالی بگذره ولی تصویر غزل با پیشونی شکسته و افتاده رو تخت بیمارستان با لوله ای توی بینیش همش جلو چشماش بود.
نفس خسته و کلافشو داد بیرون و سرش و از رو فرمون بلند کرد.نگاهی به ساعتش انداخت.
امیر علی_اه..این دختره هم علافمون کرده.معلوم نیست کدوم گوریه.
درست سه ساعت بود که تو ماشین بود و منتظر تسویه حساب.
بالاخره طاقتش تموم شد دستش رفت رو دستگیره ماشین و خواست پیاده شه که در خونشون باز شد و نوشین با صورت رنگ پریده و نگران زد بیرون.
اول خواست پیاده شه و بره سراغش ولی رفت و امد شلوغ تو خیابون مانعش شد.
ماشین و روشن کرد و اروم دنبالش رفت.
یه مانتو کوتاه زرشکی براق و شال و شلوار مشکی.موهای زردش شل*خ*ته از زیر شال بیرون زده بود.
امیر عصبی بود و منتظر فرصتی که همه دق و دلیشو سر یکی خالی کنه و چه کسی بهتر و دم دست تر از نوشینی که همه بد بختیاشو از اون میدونست.و این موقعیت موقعی براش پیش اومد که اون دختر موطلایی پیچید تو یه خیابون خلوت و باریک.
امیر موقعیت و مناسب دید.پاشو محکم گذاشت رو گاز و با سرعت از ب*غ*لش رد شد و پیچید و یهو زد ترمز.
صدای ترمز و جیغ کوتاه نوشین با هم یکی شده بود.
سریع از ماشین پیاده شد و همونجور که چشمای عصبانیشو دوخته بود به چشمای ترسیده نوشین در و محکم به هم کوبید.
romangram.com | @romangram_com