#غم_نبودنت_پارت_319


دوست نداشت فکر کنه..به اینکه چه بلایی قراره سر غزلش بیاد؟به اینکه چی شد که تهش رسید به این بیمارستان خصوصی..

مهرداد با دکترش صحبت کرده بود.حرفشون همون بود.باید منتظر میموندن تا علائم هوشیاریش بیاد بالا.

بابای امیر علی از همه نفوذ و قدرتش استفاده کرده بود و بهترین دکترا رو بالاسرش اورده بود.بهترین امکانات بهترین اتاق و پرستار دائمی ولی مگه همه اینا میتونستن تو کار خدا دخالت کنند؟؟

بازم چنگ کشید موهایی و که محل رفت و امد دستای ظریف و پرناز غزلش بود.

فقط هم غزل بود که با حرکت اروم دستاش لابلای موهاش میتونست اونو اروم کنه.

هر قسمت از بیمارستان و که نگاه میکرد یکی از فامیلای غزل و میدید.هنوز باباش چیزی نمیدونست ولی فرانک اومده بود.زنی که به سختی و محکمی معروف بود اشک ریخته بود گریه کرده بود دعا کرده بود نذر کرده بود و قرانی بالاسر دختر شوهرش که از دختر خودش هم واسش عزیز تر بود گذاشت و رفته بود..

امیر با چشمای غمگین و ابروهای در هم کشیده شدش به زمین زیر پاش خیره بود که صدای قدمایی توجهش و جلب کرد.

افسون در حالیکه گریه میکرد خودش و بهش رسوند..تمام صورتش سرخ بود و خیس از اشک.

اومد و جلوی امیر علی ایستاد.

امیر شرمنده روی افسون بود..شرمنده بود چون افسون از همه چی خبر داشت..میدونستغزل واسه امیر تا کجا ها رفته بود.

افسون با دوتا دستاش یقه امیر و گرفت و با بغض و گریه داد زد_کثافت..همش تقصیره تو.تقصیر تو که خواهر من الان افتاده رو تخت این بیمارستان کوفتی.تو عذابش دادی..با دیوونه بازیات.اون دلرحم عاشقت بود..بخاطر تو همه چیو تحمل کرد.بخاطر تو قید همه چیو زد ولی تو..

بخدا امیر اگه بلایی سرش بیاد اگه چشمای قشنگش و باز نکنه میکشمت..خودم میکشمت.با همین دستای خودم خفت میکنم.تو باید تاوان پس بدی..تاوان زجرایی که بهش دادی..از خودم بدم میاد که یه روزی واسطه شما دو تا بودم.تو عوضی لیاقت عشق اونو نداشتی..

امیر چشماشو بسته بود و گذاشته بود افسون خودش و خالی کنه.بهش حق میداد.ولی چکار میتونست بکنه.حاضر بود همه عمرشو بده فقط یه بار دیگه حرکت دستای غزل و لابلای موهاش حس کنه.

مهرداد_افسون عزیزم..اروم باش.

افسون دستاشو جدا کرد و با هق هق نشست یه پله پایین تر از امیر و زد زیر گریه.هق هق میکرد.کم چیزی نبود 25 سال با هم زندگی کرده بودن با هم بزرگ شده بودن.

امیر علی_افسون..خودت میدونی غزل همه زندگیمه.من نمیخواستم اینجوری بشه..تروخدا با حرفات دیوونم نکن.من ..الان خودم انقد تنهام که..تنها چیزی که الان از خدا میخوام اینکه یه بار دیگه غزل صدام کنه.شنیدن صداش تنها ارزومه.

همه کارام از علاقه بود.دیوونه بودم درست ولی بخدا میخواستم مال خودم باشه فقط خودم..

افسون با صدای خش دار و پر بغضش گفت_من نمیتونم جای خالی غزل و تحمل کنم..نمیتونم

و با صدای بلندی گریه میکرد..

امیر مشتاش گره شده بود و اخماش درهم و عصبی.

امیر علی_خوب میشه افسون.وخوب میشه.بهت قول میدم.

بلند شد ایستاد.رفت داخل و از پشت شیشه به غزلش نگاه کرد.نمیتونست..طاقت نداشت اون دختر روی تخت بیمارستانو که الان به یه مشتی دستگاه وصل بود و ببینه.یه چیزی بین گلوش و دلش در رفت و امد بود یه چیزی که ارتباط زیادی به چشماش داشت..

زیر لب اروم زمزمه کرد_تشنم غزل..تشنه دیدن چشمات..

مامان توکا ختم صلوت گرفته بود..کم واسه سلامتی پسرش زحمت نکشیده بود.

فراز 5 تا گوسفند نذر سلامتی غزل کرده بود و فرانک تو خونه شله زرد پخته بود و بین در و همسایه تقسیم کرده بود.

غزاله رفته بود و بست نشسته بود تو حرم امامزاده صالح و دخیل بسته بود و شفای خواهر کوچولوشو از خدا خواسته بود.

همایون بابای امیر علی هنوز دنبال راهی واسه پیدا کردن دکتری بهتر حتی از خارج از کشور بود ولی..بازم هیچ تغییری توی وضعیت غزل بوجود نیومده بود و همه اینا بود که باعث میشد پاهای امیر واسه ایستادن پشت در این اتاق سست بشه..

چشماشو بست..وقتی تو نمیبینی منم نمیخوام ببینم..

romangram.com | @romangram_com