#غم_نبودنت_پارت_318
دکتر_سطح قند خونشون خیلی خیلی پایینه.ما نتونستیم کنترلشون کنیم.تنها کار ممکن تزریق گلوکاگون بود ولی بازم تغییری توی وضعیتشون ایجاد نشد.
صدای فراز میلرزید_یعنی چی؟کی از کما در میاد؟
دکتر_احتمال زنده بودن و مرگ افراد کمای دیابتی 50 درصده.وضعیت جسمانی بیمار خیلی خوب نیست.متاسفانه سطح هوشیاریشون خیلی پایینه.فشار خون هم پایینه بعلاوه که نبضشون خیلی ضعیف میزنه.
دستاش یخ کرده بود.نمیدونست الان داره نفس میکشه یا نه..کی به این پیر عوضی گفته تو دکتری؟مگه میشه غزلش بره تو کما؟
دکتر_ببینید معمولا کمای دیابتی واسه افراد پیر و مسن بیشتر اتفاق میفته چون بدنشون نمیتونه انسولین کافی تولید کنه.تعجب منم از کم سنی این دختره.فکر میکنم این خانم قرصاشونو دیگه مصرف نمیکردن..بعلاوه مشکلات عصبی و تغییر وضعیت روحی و روانیشون خیلی توی این روند تاثیر داشته.
چی داره میگه؟غزلش زنده میمونه..50 درصد چیه؟
یه لحظه به خودش اومد و حمله کرد سمت دکتر و داد زد_خفه شو..خفه شو..
ارین و پرهام دو طرفشو گرفتن ولی مگه کسی از پسش بر میومد..
امیر علی_خفه شو..غزل حالش خوبه..خفه شید غزل من خوبه..میخوام برم تو..غزل.
دیوانه شده بود.قدرتش دوبرابر شده بود..
امیر علی_ولم کنید..گمشید کنار.میخوام زنمو ببینم.غزل بیا بیرون.
فراز تکون نمیخورد..حس میکرد کمرش شکسته.نگاهش مات رو زمین بود.
غزاله و ترانه با صدای بلند زار میزدن.
افسون روبروی اتاق غزل نشسته بود و بی اشک خیره به در اتاق بود.توکا ریز ریز هق هق میکرد و اعظم و اناهیتا در حالیکه دلشون خون بود سعی داشتن بقیه رو اروم کنن.
امیر علی_ولم کنید..میخوان زن منو به کشتن بدن..غزل بیا بیرون.میبرمت یه جای دیگه..غزل من تو کما نمیره..
یه دفعه زیر پاهاش خالی شد و بغض مردونش شکست و با زانو افتاد رو زمین و اشکایی که هیچ وقت هیچکس ازش ندیده بودن لابلای ته ریش مردونش سرازیر شدن..صحنه دلخراشی بود..پرستارا و همراه بیمارای دیگه با دیدن این صحنه چنان گریه میکردن که انگار مریض خودشون در حال جون دادنه..
امیر علی_غزل..غزل..تروخدا.
سرش و گذاشت روی زمین و غروری و که این همه سال واسش جنگید و جلوی در این اتاق تقدیم عشقش کرد..
هرروز میشینم سر راهت
تا بشه باز تو رو ببینم
من فکر نمیکردم که یه روزی
کنار سنگ قبر تو بشینم
نشسته بود کنج باغچه و دستاش و چنگ موهاش کرده بود.
هنوزم باورش نمیشد غزل..دختری که دوروز تموم باهاش قهر کرده بود و خودش و تو اتاق حبس کرده بود..همون دختریکه با همه بداخلاقیاش کنار اومده بود و خم به ابرو نیاورده بود..همونی که این اخریا خیلی خسته شده بودالان چشمش و روی همه چیز بسته بود..
خب خسته بود دیگه..واسه همین چشماشو بسته.که خستگیش در بره..اره امیر؟
کلافه نفسشو فوت کرد بیرون.بغض داشت دیوونش میکرد.نشسته بود لب باغچه و چشم به در شیشه ای بیمارستان دوخته بود و منتظر که یکی بیاد و بگه هی امیر غزلت بهوش اومده..حالش خوبه.
romangram.com | @romangram_com