#غم_نبودنت_پارت_317


همشون نگران و رنگ پریده بودن و کسی بروی امیر نمی اورد که چی شد و چرا غزل افتاده کنج بیمارستان و حالش خرابه.

نگاه اناهیتا به امیر علی پر از دلخوری بود..چون فقط اناهیتا خبر داشت که اخلاق خراب امیر یکی از دلایل این حال بد غزله..فقط اناهیتا میدونست غزل چی کشیده از دست این داداش عصبیش.

روبروی در اتاق غزل تکیه داده بود به دیوار و چشم دوخته بود که شاید درش یاز بشه و یه نفر پیدا بشه و بگه غزلش حالش خوبه.

چشماشو بست..

خدایا سلامتیمو نذر باز شدن چشماش میکنم..همه جونمو نذر کنم فقط بلند شه و نگاهم کنه..

همه زندگیمو..اخ خدا خودش همه زندگیمه.

دستاش مشت بودن.

غزل فقط بلند شو و ببینچه بلایی سر مسبب این بدبختیا میارم.

تروخدا پاشو..غزل چطور دلت میاد امیرتو انقد درمونده ببینی؟پاشو دختر.

لعنتی نمیتونم رو تخت بیمارستان با چشمای بسته ببینمت.

در اتاق باز شد و بالاخره دکتر پیر و بداخلاق غزل به همراه پرستارش اومد بیرون.

پاهاش میخ زمین بودن و جرات تکون خوردن نداشت.دلش گواهی خوبی نمیداد.نگاه دکتر خیلی سرد بود..

فراز_چی شده اقای دکتر؟بهوش اومد؟

دکتر_متاسفم..





جیغ توکا نبود که دست و پاشو شل کرد..متاسفم دکتر نبود که مثل یه سطل اب یخ روش ریختن..

غزل جوابش کرده بود؟ازش ناامید شده بود؟

ترانه_یعنی چی دکتر؟خواهرم کجاست؟

پرهام_چی میگی دکتر جون..متاسفم چیه؟د حرف بزن..

پرستار_خواهش میکنم اروم باشید..اینجا بیمارستانه.

افسون_اروم باشیم؟غزل کجاست؟چه بلایی سرش اوردید؟من میخوام برم تو..

دکتر_اروم باشید خانم..اسم بیمارتون چی بود؟

غزاله_غزل..تروخدا دکتر بگو چه بلایی سر خواهرم اومده؟زندست دیگه؟اره..یادگار مامانم زندست؟

و زد زیر گریه.

دکتر نفس عمیقی کشید و گفت_متاسفانه ایشون وارد کمای دیابتی شدن.

انگار واسه دکتر هم سخت بود.میدونست این دختر جوون و زیبایی که روی تخت افتاده واسه این ادمایی که دورش کردن خیلی عزیزه..

کما؟خدایا این دکتره چی داره واسه خودش میگه؟غزل من..؟کما؟

romangram.com | @romangram_com