#غم_نبودنت_پارت_316
افسون_الو امیر..کجایید شماها؟دق کردم چرا گوشیاتونو جواب نمیدید..غزل کجاست.بهتره؟
نمیدونست چی بگه..لباش میلرزید..دلش غزل سالمشو میخواست..چشماشو بست.
امیر علی_ما بیمارستانیم.
افسون_چی؟چی شده امیر؟غزل کجاست..حالش خوبه؟
امیر علی_اروم افسون..ببین یکم قندش..
افسون داد زد_میخوام باهاش حرف بزنم..
امیر علی بغض داشت..مگه مردا بغض میکنن.
امیر علی_غزل بیهوشه..
صدای نفسای عصبی و پر بغض افسون از پشت تلفن هم حس میشد..
کاشکی یکی بود ارومش میکرد..هم امیر و هم افسونو.یکی که خیالشونو راحت میکرد غزل سالم از این اتاق بیرون میاد..
افسون_کدوم بیمارستان.
حالش از بوی ا*ل*ک*ل و صدای دکترا و نگاه های نا امید کننده پرستارا بد شده بود.اومد تو حیاط.
دکترا جواب درست و حسابی بهش نمیدادن و واسه اینکه داشت با پرستارا درگیر میشد اعظم و اناهیتا فرستادنش تو حیاط و خودشون پشت در اتاق منتظر ایستادن.
تو فکر بود و کلافه.استرس سلامتی غزل یه لحظه دست از سرش بر نمیداشت.
صدای فراز گفتنای توکا توجهش و جلب کرد.برگشت ولی برگشتنش مصادف شد با برق سیلی که نشست تو صورتش.
با چشمای گشاد شده خیره به فرازی بود که عصبی بود و نفساش نشون میداد الان مثل یه ببر خشمگینه و عصبانیه.
فراز_اینو زدم چون قولش و به غزل داده بودم جبران کنم سیلی و که چهار سال پیش تو فرودگاه زدی تو صورتش.
هنوز گیج حرفای فراز بود که سیلی دومی هم نشست تو صورت ته ریش دار و مردونش.
فراز_اینم واسه زجری که این چند وقت بهش دادی..که فکر نکنی اگه حرفی نمیزنیم یعنی این دختر صاحاب نداره..بخدا اگه واسه خاطر غزل نبود الان زنده از زیر دست و پام بیرون نمیومدی..
فراز رفت و توکا هم دنبالش و امیر با سری پایین افتاده تنها حرفی که از زیر زبونش در اومد..زمزمه شرمندگیش بود.
شرمنده بود.شرمنده غزل.. فراز.شرمنده خودش.ولی مگه شرمندگیش کاری واسش میکرد؟حال غزلشو خوب میکرد؟
امیرعلی_خاک بر سرم..خاکبرسرم که دارم گند میزنم به زندگیم.
افسون بدون اینگه بهش نیم نگاهی بندازه سریع از کنارش رد شد و رفت داخل.
قدماش شل بودن.واسه داخل رفتن و پرسیدن حال غزل قدماش خیلی شل بودن.
خدایا چرا غزلش بهوش نمیاد؟چرا دکترش نمیاد بیرون و حرف نمیزنه؟
به ثانیه نکشید غزاله و ترانه و پروا و ارین و پرهام اومدن بیمارستان و همشون نگران و ترسیده سراغ غزل و میگرفتن.
اعظم و اناهیتا سعی داشتن ارومشون کنن.پرستارا تذکر میدادن و پسرا عصبی و نگران قدم رو میرفتن پشت در اتاق غزل.به بابای غزل حرفی نزده بودن بخاطر قلب مریضشو فرانک و گذاشته بودن واسه مراقبت
ازش.
romangram.com | @romangram_com