#غم_نبودنت_پارت_314
دستام خیس عرق بودن..بدم میومد.
امیر علی_یه مدت بود که..فهمیده بودم..
چرا تنم میلرزه..تشنمه..گلوم خشکه..لبام عین کویره.
امیر علی_یه علاقه ای این وسط هست..
نفسم اه شد و زد بیرون..
چشمام تر شد..بالاخره چکید..
یه علاقه دو طرفه؟
رفتم عقب..تلو تلو میخوردم.
خوابم میاد.پاهام سست بودن..حس میکردم الانه که سقوط کنم..
_تو..ب..باا..او.
چرا نمیتونم حرف بزنم..نمیتونم حرف بزنم..
تموم تنم خیس از عرق بود..
امیر علاقمند شده بود..از دوباره؟؟
بالاخره جون از پاهام رفت و محکم خوردم زمین و...
راوی...
امیر علی_لعنتی..لعنتی بزن کنار.
با سرعت از ماشین ب*غ*لیش زد جلو ولی صدای راننده رو شنید_هووی..چه خبرته روانی..مگه اومدی رالی؟
اصلا نمی تونست فکرش و یه جا نگه داره وقتی غزل رو صندلی عقب دراز به دراز بیهوش افتاده بود..
فقط یه لحظه نگاهش به سرعت سنج ماشین افتاد..
مهم بود تو کوچه پس کوچه ها با سرعت 150 تا میرفت؟
توی محوطه بیمارستان زد رو ترمز و از ماشین پرید پایین و غزل و که این روزا سبک تر شده بود و مثل پر کاه بلند کرد و برد داخل..
دو تا پرستار با دیدنش سریع اومدن جلو..
پرستار_مشکلش چیه؟
امیر نفس نفس میزد.
romangram.com | @romangram_com