#غم_نبودنت_پارت_297


سرش و گذاشت کنار سرم و گریه کرد..

دست کشیدم رو موهاشو سرش و ب*و*سیدم..

_حالش خوبه افسون..اروم باش.

نشست..نفسای عمیق کشید تا جلوی ریزش اشکاش و بگیره..

افسون_یاد..یاد طاها و اون روزا افتادم..من

چشممو بستم.دیگه نمیخواستم بهش فکر کنم.

_ابجیا کجان؟

فهمید نمیخوام بحث و ادامه بده گفت_دور و بر باباشون..خداروشکر..مهرداد میگفت خطر از بیخ گلوش رد شد..مثل اینکه امروز قلبش خیلی ضعیف شده بود.

_فراز خیلی ترسیده بود.

افسون_مثل باباش میمونه.خیلی دوسش داره.

_گوشیم کجاست؟

افسون_نه زنگ خورده نه پیام داشتی؟

مگه ممکنه.

_بده ببینم.

گوشیمو داد دستم و نگاهش کردم.راست میگفت..نه زنگی نه اسی..

مگه میشه؟طبیعیش این بود که تا الان بیست دفعه امیر زنگ میزد بهم..

خواستم بهش زنگ بزنم گفتم ولش کن اولا که اون باید زنگ میزد و حال بابا رو میپرسید بعدم شاید داره ادم میشه چرا الکی من ادامش بدم.

عصر که خیالم از بابت بابا راحت شد..وقتی چشماشو باز کرد و اروم حرف میزد و غذای رژیمیشو بهش کم کم دادم خورد.

پیشونیشو ب*و*سیدمو و ازش قول گرفتم هیچ وقت تنهام نذاره..

ظرف بلور اشی و که فرانک نذری واسه سلامتی بابا پخته بودو با نعنا و کشک و پیاز داغ تزئینش کرده بود و برداشتمو با ماشی مهرداد ولی با افسون رفتیم که منو برسونه خونه..

افسون_غزل..؟

_هووم؟

افسون_میگم به نظرت من سیاهم؟

کجکی نگاهش کردم..

_یه نگاه از تو اینه به خودت بندازی میفهمی چه رنگی.

در حالیکه خودش و میکشید بالا و از تو اینه وسط ماشین خودش و دید میزد گفت_میگم برم گونه بکارم..البته خودم دوست دارم مژه بکارم..ها برم؟

من افسون و میشناختم..خطر و حس کرده.

_افسون..؟

romangram.com | @romangram_com