#غم_نبودنت_پارت_296
بابا_دیگه منم حوصله فیلم بازی کردن ندارم دختر..دلتنگ مامانتم.
دستاشو محکم گرفتم..نمیخواستم بره..سعی کردم این دلشوره و نگرانی که از صبح بیخ گلومه رو بندازم دور..
_با وجود سه تا دختر بازم دلتنگی بابا..
بابا_شما سه تا جون منید..ولی حسش میکنم غزل..مامانت و حس میکنم.
_بابا..خواهش میکنم.
نفساش به خش خش افتاد..سرفه قلبش..دستش که چنگ سینش شد.صدای داد و بیداد فراز و حرف زدنای مهرداد..
پاهای لرزونم که جمع شد تو شکمم..دستای لرزونم که اروم و قرار نداشت..چشمای اشکیم که حتی قدرت چکیدن هم نداشتن..
بابام..
نرو بابا..
توکا لیوان اب طلا رو بزور به خوردم داد.
خیلی بدی بابا..خیلی.
ترسوندیم..
حالا که خوابیده.حالا که نفسای ارومش نشون از حال مساعدشه..حالا که صدای نفساش قاطی خر خر گلوش نیست و سینش اروم بالا و پایین میشه میتونم یه نفس عمیق بکشم..
بد جور ترسوندیم بابا.
مهرداد_خوبی غزل؟
سرمو اروم تکون دادم و اونم سرمم و از دستم کشید بیرون.
با بد شدن حال بابا مهرداد سریع به دادش رسید ولی من از ترس و ضعف و بی حالی غش کردم و افتادم..
خوشبختانه چشم که باز کردم و خواستم جیغ بزنم توکا دستش و گذاشت رو دهنم و تند و سریع بهم گفت بابا خوبه و الان خوابیده..
بوی اش رشته و نعنا و پیاز داغ فرانک تو کل خونه پیچیده بود و دلمو مالش میداد.
افسون_فرانک نذری پخته واسه بابا جون.
نگاهش کردم.
افسون_هممون ترسیدیم..
بغض داشت.بغض داشتم.
_زندگی بی بابام معنا نداره واسم.
اشکش چکید..
افسون_من خیلی ترسیدم غزل..
romangram.com | @romangram_com