#غم_نبودنت_پارت_294


_روز بدی باشه..





اولین نشونه از روز بد امروزم..

فرانک زنگ زد و گفت بابات حالش خوب نیست و سریع خودتو برسون میخواد ببیندت..تو که باشی اروم میگیره.

امیر و دوتا از مهندسای شرکتشون تو سالن بزرگه نشسته بودن و پای نقشه هایی بودن که تازه بهشون داده بودن و چند تا برج تجاری اداری بزرگ بود..

گفتم میام ولی خودم به حرفم شک داشتم..

از اتاق زدم بیرون و از تو نشیمن امیر و صدا زدم..گفته بود نمیخواد بیای تو اون سالن..

بعد از چند دقیقه اومد و گفت_جونم..چی شده؟

دلنگرون و دستپاچه گفتم_امیر..بابا..بابام حالش خوب نیست..من باید برم پیشش.

امیر علی_بمون یه دو سه ساعت دیگه کارم تموم میشه با هم میریم.

_چی میگی؟میگم حالش بده بابا..باید برم..فرانک

اخم کرد و گفت_منم گفتم نه..





_امیر..

بی حرف راهشو کشید و رفت پیش دوستاش..

گیج و درمونده وسط سالن ایستاده بودم..نرم؟مگه میشه؟وای خدا..چه موقعیت بدیه..چکار کنم؟

گوشیم زنگ خورد.افسون بود.

افسون_کجایی؟

_خونه

افسون_داری میای؟

_نه

افسون_په چرا؟بابا جون منتظرته..زود باش دیگه..

_امیر..

افسون_امیر چی؟

_نمیذاره.

افسون_غلط کرده پسره احمق.

romangram.com | @romangram_com