#غم_نبودنت_پارت_293
سرم چقد درد میکنه..اه.حالم داره بهم میخوره.
امیر علی_حالت خوبه؟
با ترس برگشتم عقب.دستمو گذاشتم رو قلبم.
امیر علی_چته تو؟
صورتم از درد جمع شد.
_هیچی.
مشت مشت اب به صورتم پاشیدم.حس میکردم پاهام جون ندارن.
نوازشای اروم امیر روی کمرم حالمو بهتر میکرد.
دستمال داد دستم..صورتم و خشک کردم.
امیر علی_خوبی غزل؟
نشستم رو صندلی تو اشپزخونه.
_نه.
نشست جلو پام.
امیر علی_نکنه دارم بابا میشم؟
مسخره زیر لبمو شنید و گفت_چی شده؟
_خواب بد دیدم.
منتظر نگاهم کرد.
_ولی هیچیش یادم نیست.
امیر علی_صدقه میدم..بهش فکر نکن.
بلند شد ایستاد.روی موهامو ب*و*سید و همینطور که میرفت سمت یخچال گفت_خان جون همیشه میگفت وقتی خواب بد میبینی واسه اب روون تعریفش کن..بدیشو با خودش میبره و پاک میکنه..
لیوان خنک شیر و خرما رو گذاشت جلومو گفت_بخور..ضعف داری دستات میلرزه.
نصف لیوان شیر و خوردم.
_امیر..یه وقت تعبیر نشه؟
امیر علی_از چی نگرانی؟
سرمو تکون دادم..
_نمیدونم..فقط حس میکنم امروز..
امیر علی_امروز چی؟
با ترس زل زدم تو چشماش..
romangram.com | @romangram_com