#غم_نبودنت_پارت_292
هنوزم من اسیرم..اسیر اون اپارتمانه 170 متری..خونه ای که با همه قشنگیشو و دلبازیش بازم واسه من شده یه قفس.
هنوزم نمیتونم پامو تنها از در این خونه بذارم بیرون..حتی تا سوپریه سر کوچه.
هنوزم تا خونه بابام باید با خوده امیر علی برم و بیام.
هنوزم با همه محبتاش گاهی چنان گیر میشه و مشکوک که از خودم و زنده بودنم بدم میاد.
گوشیمو چک میکنه تماسای خونه رو ..گاهی چنان سوال پیچم میکنه که حس میکنم من دزدمو اون بازپرس..
گاهی واقعا به خودم شک میکنم..میگم نکنه کاری کردمو حواسم نیست..
بعضی وقتا کم میارم.خسته میشم گریه میکنم جیغ میزنم داد میزنم.
ارومم میکنه.ب*غ*لم میکنه حرف نمیزنه ب*و*سم میکنه دستمو میگیره و از خونه میبره بیرون.تا خود صبح تو خیابونا تابم میده و اهنگ گوشمیدیمو حرف نمیزنه و من اروم میشم.
روش خوبیه..بد نیست.ولی اخه تا کی؟تا کی ادامه این زندگی پر از ترس و دلهره؟
زمانایی که خسته میشم به خودم یاداوری میکنم که غزل یادت رفت؟تو همونی نبودی که میگفتی من میتونم..خودم خرابش کردم خودمم درستش میکنم..نمیگفتی مسبب این حال بدش منم..من این دوری و بوجود اوردم..پس چی شد؟کو اون غزله سینه سپر کرده جلو همه اتفاقا؟چی شد اون همه اهن و تولوپ؟همش شعار..باد هوا؟به این زودی داری میکشی کنار؟
ولی..
دروغ چرا..من..اره خسته شدم..خب چیه؟منم ادمم دیگه؟یه وقتایی یه لحظه هایی حوصله جون خودمم ندارم چه برسه به این زندگی کوفتیه پر تنش و عذاب..
*******************
امروز از صبح حال خوشی نداشتم..وقتی که صبح زود با خواب بدی که دیدم پریدم وقتی صورتم خیس از دونه های عرق بود و تنم لرزون از ترس..وقتی امیر کنارم نبود یعنی روز بدی رو دارم شروع میکنم.
روتخت نشسته بودم و سعی میکردم کنترل کنم نفسایی و که داشت از حالت طبیعی خارج میشد.
خواب چی دیدم؟چی دیدم؟اه..یادم نیست.
بی حوصله پتو رو کنار زدمو از اتاق زدم بیرون.
امیر تو سالن نشسته بود و پای نقشه ها و برگه ها و لپ تاپش بود.
_سلام.
سرش و اورد بالا و گفت_سلام..بیدارت کردم؟
_نه..مگه چکار میکردی؟
رفتم تو اشپزخونه.
امیر علی_با تلفن صحبت میکردم گفتم شاید با صدای من بیدار شدی.
romangram.com | @romangram_com