#غم_نبودنت_پارت_289
ناخوداگاه ذهنم رفت سمت مانا..ولی اخه اونکه تهران نیست..با دوستاش رفته شمال.
تو این چند روز همش دلشوره داشتم و اضطراب.عین مرغ سرکنده بودم و یه جا بند نمیشدم.
امیر شک کرده بود..هی گیر میداد بهم که چته..چرا انقد نگرانی..چرا دستات انقد سردن؟چرا میلرزی؟
نمیدونم چی جوابش و بدم.چکار کنم تا این دلشوره لعنتی دست از سرم برداره..
افسون_خوشگل شدم جیگر..؟
نگاهی به افسون انداختم..موهاشو مشکی کرده بود و با این لباس قرمز و ارایش همرنگش واقعا خوردنی و خواستنی شده بود.
_هی بیشوور..عروس یکی دیگستا..؟
نیشش باز شد و گفت_یعنی انقد خوشگل شدم؟
_فکر کن یه درصد تو خوشگل بشی..بسکه مالیدی و میگم..
افسون_ایش..حسود.
و رفت دنبال پرهام و صداش زد که ببینه خوشگل شده یا نه..اخه پرهام ادمه..
توکا و فرانک هم اومدن از اتاق بیرون.
توکا که همیشه ارایشای ملایم انجام میداد ناز شده بود.ولی فرانکی که هیچ وقت اهل ارایش نبود الان با این موهای کوتاه سشوار کشیده و ارایش ملایم واقعا مثل یه خانم زیبا و باوقار شده بود..
کم کم مهمونا اومدن و مراسم شروع شد.
اعظم جون و بابا همایون و اناهیتا هم اومده بودن.
انا رفته بود همون ارایشگاه منو موهاشو مثل من رنگ کرده بود البته یه درجه تیره تر..حسود.وقتی بهش میگم حسود دختره رودار زل میزنه تو چشمامو میگه جانم با من بودی؟
از رو که نمیرفت..ولی خوب واقعا بهش میومد.
دنبال امیر علی میگشتم.نمیدونم اومده بود یا نه.همه وسط در حال ر*ق*صیدن بودن و من دنبال امیر چشم میگردوندم که یه دست محکم و مردونه ای حلقه شد دور کمرم..دستی که بوی عطرش با عطر امیر من خیلی فرق داشت..یهو یاد سوپرایز و غافلگیریم افتادم..
لرز بدی نشست به تنم..
اروم برگشتم عقب ولی میترسیدم چشم تو چشم بشم با این مرد که بوی عطر سردش حالمو بد میکرد..
سرم و اوردم بالا و با دیدن یه جفت چشم خندون قهوه ای انگار بهم جون تازه داده بودن.
_امیر..؟
خندید و گفت_جون امیر..؟
_ ترسوندیم.
امیر علی_الان مثلا ترسیده بودی که هیچ تکون نخوردی؟
_تو نمیدونی من بترسم نمیتونم تکون بخورم؟
امیر خندون سرش و اورد کنار گوشمو گفت_حالا واسه چی ترسیدی؟
اب دهنمو قورت دادم و گفتم_چیزه..خب یهویی اومدی چسبیدی بهم..ترسیدم دیگه.اصلا تو کجا بودی؟چرا انقد دیر اومدی؟
romangram.com | @romangram_com