#غم_نبودنت_پارت_285
یکی راه میرفت.یکی با گوشیش ور میرفت.یکی به ساعت مدام نگاه میکرد..
فراز_اه..بابا من گشنمه..به چه زبونی بگم؟
و داد زد_مهرداد چی شد؟خر شدی یا نه؟
همون موقع مهرداد و افسون اومدن تو و مهرداد گفت_اونکه در تخصص تو ولی..با اجازه بزرگترا..بله.
پرهام کل کشید و همه دست زدن.
میز شامو چیدیمو همه دور هم شام خوردیم.
افسون نگفت چه کرمی ریخت تا مهرداد کوتاه اومد.چون اونطور که فهمیدم به مهرداد خیلی بر خورده بود که افسون اسم طلاق و اورده بود.
خلاصه اینکه ما هم بانی خیر شدیمو اینارو اشتی دادیم.
دخترا ظرفا رو شستن و پسرا هم بساط تخمه رو بردن و نشتن پا فوتبال..کری میخوندن جیغ میزدن.گل که میزدن هورا میکشیدن گل که میخوردن فحش میدادن به جد و اباد دروازه بانه..
ما دخترا هم تو اتاق بودیم و حرف میزدیم و پروا سرش تو وسایل ارایشی منو کلا کمدای من بود..
اخرشم توکا پسرا رو مجبور کرد کثیف کاریای خودشونو جمع کنن.پرهام جاروبرقی کشید و ارین ظرفارو شست و اون سه تا تنبل هم که اصلا تکون نخوردن.
شب خوبی بود.خیلی خوب..
بچه ها که رفتن امیر رفت تو تراس..هوا سرد بود..یه شال دور خودم پیچیدمو یه سینی چای برمو رفتم تو تراس..
امیر ایستاده بودو دستاش تو جیب شلوار جینش بود.
اروم سینی و گذاشتم رو میز کوچیکه اونجا و از پشت دستامو حلقه کردم دور کمر امیر علی..
اروم برگشت سمتم.
با لبخند مهربونی نگاهم کرد..نگاهش کردم.
_مرسی واسه امشب..
موهامو از صورتم زد کنار و گفت_مرسی که هستی..
سرمو گذاشتم رو سینش..دستش و گذاشت پشت کمرم.
امیر علی_غزل..؟
_هووم؟
امیر علی_چرا نگفتی جانم؟
خندیدمو گفتم_تکراری بود..
امیر علی_ازم خسته نشدی؟
با تعجب نگاهش کردم.
_دیوونه شدی؟
خندید و گفت_فکر کنم..
romangram.com | @romangram_com