#غم_نبودنت_پارت_284
سه تامون با چشمای گرد شده زل زدیم بهش که گفت_خب چیزه..منظورم اینکه..نه که اونجوری که شما فکر میکنیدا..
توکا زد تو سرش و گفت_ببند..ببند دهنتو دختره چشم سفید..
فراز از اون ور داد زد_غزل د بکش دیگه شامو..مردیم گشنگی..
_باشه..یکم دیگه صبر کنید.
و یه نگاه به ساعت انداختم..
افسون_منتظر کسی هستی؟
_ها..نه همینجوری.
توکا_راستی چرا اناهیتا رو نگفتی امشب؟
_گفتم دعوت بود خونه یکی از فامیلاشون..
افسون_کی؟
_دختر خاله مامانش..
افسون_خاله عصمت؟
_اره..
همون موقع زنگ خونه رو زدن.
امیر رفت و در و باز کرد و مهرداد خوشتیپ کرده اومد تو که با دیدن بچه ها خشکش زد.نگاهش موند رو افسون.
افسون هم متعجب مهرداد و نگاه میکرد.کم کم مهرداد اخم کرد و گفت_امیر..تو که گفتی..
امیر هلش داد داخل و گفت_من گفتم بیا کارت دارم..نگفتم که کسی اینجا نیست.
افسون که معلوم بود از دیدن مهرداد هول کرده..پاش خورد به بشقاب میوه اش رو میز که همشونو ریخت..اومد تند تند جمعشون کنه هول کرد چاقو رفت تو دستش و دستش برید..
وای یه جیغی زد یه کولی بازی دراورد.
مهردادم سریع دویید پیشش.دستش و گرفت و گفت_چکار میکنی تو؟
حالا سر جمع سه قطره خون هم نریخته بودا یه اشک و اهی راه انداخته بود این افسون گور به گوری..یه ناز و ادایی میومد که همه انگشت به دهن به این ور پریده نگاه میکردن..گریه میکرد مثه ابر بهار.
ارین که کنار من بود گفت_عجب فیلمیه این افسون..خوبه خوبه ازش راضیم..به خودم برده.
چسب و دستمال اوردم و دادم مهرداد و به بچه ها اشاره کردم برن تو سالن بزرگه تا اینا راحت باشن.
فراز_ما که رفتیم ولی مهرداد خیلی خری..گول این زنا رو نخور.
توکا هلش داد و بزور بردش.
هممون انگار پشت در اتاق عمل نشسته بودیم..
همه منتظر بودن ببینن چی میشه این عشوه خرکیای افسون جواب میده یا نه.بالاخره مهرداد کوتاه میاد یا نه.
خیلی باحال بود.
romangram.com | @romangram_com