#غم_نبودنت_پارت_282


غزل خندید و منه م*س*ت ..عاشق خنده هاشم..دلم از هر غمی خالی میشه ..با صدای خنده هاش.

_زنگ بزن بچه ها امشب بیان دور هم باشیم..

غزل_انا رو هم بگو..

_میگم..چیزی لازم نداری؟

غزل_امیر..فردا شب بگمشون؟

نگاهش کردم..

غزل_امشب بریم بیرون..؟

خندیدم..گونشو ب*و*سیدمو گفتم_به شرطی که زیاد خوشگل نکنی..

خودم رفتم تو اتاق که غزل گفت_امیر..؟

_جانم..؟

غزل_چیزه..هنوزم نمیشه ..برم مزون؟

اخم کردمو گفتم_باز من تو روت خندیدم..نخیر.





در و باز کردم و فراز و افسون و توکا اومدن تو..

چقد از دیدنشون خوشحال شدم.انگار که صد ساله ندیدمشون..

رو کردم به افسون و گفتم_پس مهرداد کجاست؟

افسون اخم کرده گفت_انتظار که نداشتی وقتی با هم قهریم زنگ بزنم بهش و دعوتش کنم اینجا؟؟

_خو چته حالا پاچه میگیری..برو بشین.

پروا و پرهام و ارین زودتر اومده بودن..کاشکی اوا رو هم میاوردن..دلم براش تنگ شده.

رفتم تو اشپزخونه و به غذاها سر زدم و شربت ریختم تو لیوانا..

دیشب شب خیلی خوبی بود..خیلی بهم خوش گذشت.

با امیر رفتیم بیرون..شام خوردیم اب هویج بستنی خوردیم رفتیم دور دور و خودمون و انداختیم توی یه کاروان ماشین عروس و هی بوق زدیم و اهنگ گذاشتیم و بلند بلند میخوندیم..رفتیم کنار ماشین عروس و بهشون تبریک گفتیم..و البته به این موضوع اصلا فکر نکردم که ما عروس گردونی نداشتیم.

امیر میدونست عاشق دست فرمونشم..لایی میکشید.یهو وسط خیابون با سرعت بالا ترمز دستی و میکشید و چند دور ماشین و میچرخوند و من هی جیغ میزدم و اون میخندید..شانس اوردیم خیابون خلوت بود.

رفتیم دربند الو جنگلی برام خرید.پیاده روی کردیم..امیر از یه دست فروش که رو زمین بساط پهن کرده بود واسم دو تا گردنبند چوبی خیلی خوشگل خرید و همونجا انداخت گردنم..

کلا دیشب شب خیلی عالی بود.

حس میکنم امیر از اینکه رفتارش باهام انقد تند بوده ناراحته..از عصر که اومد خونه پکر بودبعدم که رفت تو تراس و تا یه ساعت اونجا بود وقتی که اومد بیرون کلا متحول شد..

یعنی میشه خدا..میشه منم رنگ ارامش و ببینم.

romangram.com | @romangram_com