#غم_نبودنت_پارت_278


بدون اینکه برگرده کنار در حموم گفت_از فردا حق نداری بری مزون..حق نداری تنها پاتو از در این خونه بذاری بیرون.

یه ناله خفیف شاید مثلامیر..از تو گلوم دراومد.

در حمام و باز کرد و قبل از اینکه بره تو گفت_اینبار واسه نگه داشتنت هر راهی و میرم..

**

افسون_یعنی چی؟چه معنی میده این کارا؟

_ولی کن افی..منم اینجوری راحت ترم..یه استراحتی میکنم.

افسون_مزخرف چرا میگی..حبست کرده تو خونه اونوقت میگی استراحت میکنم.

لبخند تلخی زدم و گوشی تلفن و بیشتر به خودم چسبوندم و با انگشتای دستم به ناخن شست پام ور رفتمو گفتم_حبس حبسم که نه..بعضی شبا با هم میریم بیرون.

افسون نفسشو داد بیرون و گفت_نمیدونم..بخدا هنگ کردم.از یه طرف مشکل خودمو مهرداد و از طرف دیگه قضیه تو روانیم کرده.اخلاقش چطوره؟اذیتت که نمیکنه؟

_یکی دو روز اول چرا..باهام حرف نمیزد..ولی الان نه.دوباره همه چی عادی شده.ولی اسم مزونو که میارم چنان اخماشو میکشه تو هم که از ترس لال میشم..

افسون_غزل به نظرت کار کیه؟ببین از یه طرف به امیر حق میدم..با اون سابقه درخشان جنابعالی توی گند زدن رابطتون و بیماری و شکایی که بهت داره..یهو میاد دنبالت میبینه یه پسره موقشنگی خفتت کرد کنج دیوار توی یه کوچه خلوت و تو هم که زورت نمیرسید دست و پا زدنات بیشتر به ناز کردن میخورده..خب خودت باشی چی فکر میکنی؟نمیدونی واسه یه مرد چقدر وحشتناکه..بابا یه بار منو مهرداد رفتیم بازار..یه پسره بهم خندید و چشمک زد اگه بدونی مهرداد چکار کرد..تا گریمو در نیاورد ننشست یه جا.مردن دیگه غیرت خرکی دارن.ولی خب از یه طرف هم تو داری عذاب میکشی..

_بی خیال افسون..من که نمیتونم بیام بیرون..شماها بیایین..با توکا و بیایید..مهرداد و فرازم بیارید..

نفس عمیقی کشیدمو گفتم_دلم واسه بابا خیلی تنگ شده.پریشب امیر دید خیلی دلتنگشم بردم خونمون.خسته شدم افسون..

افسون_دقت کردی ما چقد بدبختیم..

پوزخندی زدم و گفتم_اره..ولی خداروشکر انگار توکا اوضاعش خوبه..

افسون_فراز ماه..پسرای خوبمون مال دخترای مردمن..خودمونم که عین دسته گلیم مال پسرای چپل چلاغ مردم..شانس نداریم که.

صدای چرخش کلید تو قفل در اومد و گفتم_افسون من برم امیر اومد.

با قطع کردن تلفن امیر اومد تو.

_سلام.

نگاهش به گوشی تو دستم بود که گذاشتم روی جاش.

امیر علی_سلام.

اومد داخل و کتش و اویزون کرد و گفت_کی بود؟





_افسون بود.

سرش و اروم تکون داد و رفت تو اتاق و لباساش و عوض کرد.اومد بیرون و دست و روشو شست و منم با یه سینی چایی اومدم تو سالن پیشش.

امیر علی_چه خبر؟

_هیچی..

romangram.com | @romangram_com