#غم_نبودنت_پارت_275
نگاهش کردم..لب زدم_تو چی میدونی من چی میکشم..
امیر علی_پاشو بریم.
فراز_امیر..بذار یکم اروم شید..هردوتون.
امیر علی_نمیشنوی غزل..بلند شو.
میترسیدم..کل تنم میلرزید.
افسون بلند شد و گفت_امیر..بذار غزل و ببرم خونمون.یکم استراحت کنه عصر میارمش..
امیر علی_غزل خودش خونه داره..تو دخالت نکن.
افسون_چرا لج میکنی الکی..جایی که نمیریم..خونه خودمونه.
امیر علی_حرف حالیت نمیشه..خیلی سخته فهمیدن حرفم..واضح ترش میشه اینکه خوش ندارم زنم جایی بره..خودش خونه داره.
توکا دستمو گرفت و بلندم کرد.گونمو ب*و*سید و گفت_فهمیده تقصیری نداشتی..نگران نباش.
فراز_مطمئنی ارومی..؟
امیر علی_خیالت راحت داداش..کاریش ندارم.
نگاهم کرد و گفت_سوار شو.
نگاهی به فراز انداختم که با چشماش خیالمو راحت کرد.
سوار شدم و امیر حتی مهلت نداد درو ببندم.چنان گاز داد که از ترس جیغ میکشیدم.
انقد تند تند و از بین ماشینا رد میشد که فقط چشمامو بسته بودم و دستم به داشبورد ماشین بود.
جلوی خونه محکم زد رو ترمز..
بدون اینکه نگاهم کنه با صدایی که سعی میکرد اروم نگهش داره گفت_پیاده شو.
همین لحنش کافی بود تا با ترس و لرز از ماشین پیاده شم.
تو اسانسور که اصلا نگاهشم نکردم..از ترس لرزه ترک میشدم.
در و باز کرد و رفت داخل.منم پشت سرش رفتم تو.خواستم برم تو اتاق که گفت_کجا؟بیا اینجا ببینم..
برگشتم تو سالن..نگاهش کردم.دست به کمر داشت نگاهم میکرد.
امیر علی_بشین.
اروم نشستم روی مبل.مثل بچه های خطاکار دستامو رو پام گذاشته بودم و سرم و انداختم پایین.
هیچی نمیگفت.طول و عرض سالن و هی میرفت و میومد.سرم گیج رفت انقد نگاهش کردم.
یه دفعه ایستاد جلو روم.
romangram.com | @romangram_com