#غم_نبودنت_پارت_269
رفتم کنارش.دستمو محکم گرفت و کشید و از کنارشون رد شدیم.
لحظه اخر صدای متعجب یکی از دخترا رو شنیدم که گفت_خوش بحال دختره.
لبخند اومد رو لبم ولی قیافه عصبی و نفسای تند شده مانا تو ذهنم موند..
درسته با امیر خیلی روزا توی بحث و دعوا گذشت..درسته زیاد بهم شک میکنه به رفت و امدام گیر میده به ادمای دور و برم حساسه درسته همه اینا رو قبل از عقد بهم گوشزد کرد و گفت زندگی سختی باهاش دارم ولی..
من عاشق همین روزای سختم..من با امیر روزای خوب هم خیلی داشتم.روزاییکه حتی یه ثانیه اش میارزه به تمام روزای عادی دنیا.
من عاشق امیرم..عاشق حضورش توی لحظه به لحظه زندگیم.
وقتی اون روز اون جور تو روی مانا که به قول خودش واسش عزیزه بخاطر من ایستاد نمیدونی چه حسی بهم دست داد؟چه حالی شدم؟تمام حس های خوب عالم سرازیر شد به دلم.
درسته و مطمئنم که مانا واسه این ضایع شدنش و این پس زدنش از طرف امیر علی بدجور تلافی میکنه ولی منم تنها نیستم..من امیر و دارم.اون پشتمه.
از اون روز اخلاق امیر یکم بهتر شد.به حالت اشتی دراومدیم.میدونم هنوزم خیلی ازم دلگیره و شاید حرفام از یادش نره ولی من قلبا ازش معذرت خواستم..
این حرفا رو به خودشم گفتم.همون شب مهمونی تو ماشین..
گفتمش که از دهنم پرید عصبی شدم کلافه بودم حالم خوب نبود گفتم به دل نگیره..ادمم دیگه همیشه که ادما تمام لحظه هاشون عاشقانه نیست همیشه که من خوب نیستم..من مریم مقدس نیستم منم خطا میکنم اشتباه میکنم منم جوونی میکنم..گفتم اشتباه کردم.
حرفامو گوش داد و هیچی نگفت ولی حداقلش این بود که فردا موقع بلند شدن از پشت میز نهار خوری گفت خیلی خوشمزه بود خانم..
این بود که باهام حرف میزد..مینشست پای تلویزیونو میگفت بشین تا من سرمو بذارم رو پات..تهش شد اینکه من انقد با موهاش ور میرفتم تا همونجا رو پام خوابش میبرد.الان اوضاع مساعده..
پروا به خواستگارش جواب مثبت داد و قرار بله برون گذاشتن..
بابا همچنان قلبش ضعیفه و افسون و مهرداد با هم قهرن..توکا درگیر بیماری مادرشه و خریدای عروسیش..ارین دنبال کار میگرده و با سرتق بازیش نمیره تو شرکت باباش کار کنه و پرهامم همچنان دنبال قرتی بازی..اناهیتا هنوز ایرانه و دلتنگ مارتین.
هر کاری کردم امیر راضی نشد داروهای جدیدش و بخوره.همون قبلیا رو مصرف میکنه.لج کرده میدونم.خواستم یواشکی داروهاشو جابه جا کنم ولی گفتم شاید بفهمه و بازم بهم شک کنه.
با دکترش حرف زدم گفت راضیش کن بیاد پیشم گفتم سه روز تمام فک زدم ولی جوابش یه کلمه بود..نه.
دکتر هم گفت ولش کن..کم کم با کمک هم درمانش میکنیم..بازم راهکار جدید یادم داد.
نمیخوام اوضاع خونه ام بازم متشنج بشه حوصله جنگ و دعوا ندارم..الان امیر ارومه و میگه و میخنده و من به این روحیه شادش نیاز دارم..
امروز صبح زود از خواب بلند شدم..حال خوبی داشتم.دوست داشتم یه صبحانه مفصل بخوریم و صبح عاشقانه ای داشته باشم چون شب عاشقانه ای و پشت سر گذاشتیم..!
چای دم کردم و میز صبحانه رو چیدم.پنیر و کره و عسل و خامه و گردو..نون تست شده و شکلات و شیر خنک..
یه دوش دلچسب که سرحالم اورد..یه پیراهن استین حلقه ای و کوتاه ابی اسمونی که دلمو شاد میکرد..موهای نیمه خیسمو دورم باز گذاشتم..لوسیون بدن زدمو و کرم مرطوب کننده به دست و صورتم.
رفتم بالاسر امیر علی..برعکس خوابیده بود و یه دستش زیر سینش جمع شده بود و یه دستش روی جای خالی من رو تخت.
با ل*ذ*ت بالاسرش ایستاده بودمو نگاهش میکردم..
دستشو روی جای خالی تکون میداد..
امیر علی_بوی تنت از یه سمت دیگه میاد خورشید خانم..
با لبخند خم شدمو گونش و ب*و*سیدم.
برگشت و با چشمای خواب الو نگاهم کرد..
romangram.com | @romangram_com