#غم_نبودنت_پارت_266


بابا یه روز در میون قلبش میگیره.فرانک مثل یه پرستار تمام وقت بالاسرش ایستاده و مراقبشه.

دل نگرانیام یکی دوتا نیست.نمیدونم نگران زندگی داغون و یخ زده خودم باشم یا غصه زندگی بقیه رو بخورم؟

فراز گاهی زنگ میزنه و با حرفاش راهنماییم میکنه.وقتی از قضیه دعوای اخرمون بهش گفتم حسابی عصبانی شد و دعوام کرد.گفت کافی بود که توکا این حرف و میزد گفت نمیکشتمش یا طلاقش نمیدادم..ولی تا اخر عمرم این حرفش گوشه ذهنم میموند و میشد خوره به جونم.گفت بد کردی با امیری که میبینی داره تلاش میکنه واسه این زندگی.

میدونم و خودم قبول دارم ولی اون لحظه واقعا دست خودم نبود.انقد خسته و کلافه بودم که نفهمیدم چی میگم فقط به ارامش نیاز داشتم.

تنها اتفاق خوب این مدت اودن غافلگیرانه اناهیتا به ایران بود.البته بدون مارتین.خودش تنها اومده.

وقتی صداش و از پشت تلفن خط خونه اعظم جون شنیدم کلی ذوق کردم.

اون شب تا دیروقت اونجا بودیم وامیر حسابی با خواهرش گرم گرفته بود و یه جورایی انگار اصلا منو با میز کنار دستش یکی میدونست.

اناهیتا خیلی خوشحال بود.همش میگفت و میخندید و کلی از خوبیای مارتین میگفت و خیال خونوادشو راحت میکرد.

میگفت مارتین از وقتی مسلمون شده داره راجب اسلام تحقیق میکنه و میگه جوری نماز میخونه که ادم کیف میکنه.

انا کلی سوغاتی واسمون اورده بود و کلی عکس و فیلم از خودش.

اعظم جون یه مهمونی دور همی گرفته واسه اومدن اناهیتا.که همه فامیلو ببینه.

از شب قبل کلی من و انا کمکش کردیم و بساط مهمونیش و ترتیب دادیم.

اصلا حوصله مهمونی رفتن و نداشتم.وقتی امیر اینجوری منو نادیده میگیره اصلا دلم به هیچ کاری نمیره.مزون هم بزور میرم.واقعا تنبیه بدی واسم در نظر گرفته.

با دکترش حرف زدم.کلی توبیخم کرد و گفت ازت انتظار همچین حرفایی و نداشتم.اونم حق و به امیر داد و گفت_البته واکنشش خیلی شدید بوده اونم واسه سابقه بیماریشه وگرنه هر مرد سالمی هم همچین حرفایی و از زنش و مخصوصا کسی که انقد هم عاشق باشه بشنوه شیب زمینی که نیست ناراحت نشه یا بگذره.بازم کلی باهام حرف زد و گفت اول خودت باید اروم بشی تا بتونی کمک امیر باشی.

واسه مهمونی امشب یه کت دامن فیروزه ای با کمربند صدفی پوشیدم.خیلی قشنگ بود.موهامو صاف دورم ریختم و ارایش ملایمی رو صورتم خوابوندم.صندلای پاشنه سه سانت صدفیمو پوشیدم و عطر محبوب امیر علی و زدم.

واسه امیر هم کت شلوار مشکی و بلوز فیروزه ای رنگش و گذاشتم روی تخت.

از حموم اومد بیرون و یه نگاه به لباسای منو یه نگاه به لباسایی که واسش رو تخت گذاشتم انداخت و پوزخند بی صدایی زد.

شلوارش و پوشید و بلوز فیروزه ای و گذاشت تو کمد و به جاش یه بلوز مردونه طوسی دراورد و پوشید.روبروی اینه ایستاد و کراوات مشکیشو محکم کرد.

بغضمو محل ندادم.اشکال نداره غزل.خب شاید از اون رنگ خوشش نمیاد.حتما که نباید ست باشین با هم.

مانتو و شالمو پوشیدم که برگشت سمتو گفت_امشب اصلا حوصله جنجال ندارم.یه امشب و بذار بی بحث و دعوا بگذره.

سرم و اروم تکون دادم.

بی خیال حرفاش..حالا انگار من هر شب جنجال در میارم..

سوار ماشین شدیم و سر راه شیرینیای سفارشی و از قنادی گرفتیم.

تقریبا اکثر مهمونا اومده بودن.سلام و احوالپرسی کردیم و لباسامو عوض کردم.

اناهیتا هم یه لباس مجلسی خوشگل پوشیده بود و ناز شده بود.

با اینکه میخندید و این مهمونی مال اون بود ولی تو صورتش دلتنگی و واسه شوهرش میتونستی ببینی.

_دلت واسه اقاتون تنگ شده.؟

لبخند زد و گفت_خیلی تابلوام؟

romangram.com | @romangram_com