#غم_نبودنت_پارت_265
پوزخند زد و گفت_تازه فهمیدم با تو چطور باید رفتار کرد تا ادم بشی.
صورتش و جدی تر کرد و گفت_یه بار میگم..واسه بار اخر میگم اگه ادم باشی میره تو کلت..غزل جوری رفتار کن که دفعه دیگه زنده از زیر دستم در بیای.وگرنه به خداوندی خدا دفعه دیگه محاله این مزخرفاتت روم اثر داشته باشه.حالا هم گمشو کنار کار دارم.
بغض کرده با صدای لرزونی گفتم_با من اینطوری حرف نزن..
با دست هولم داد و گفت_حرفاتو که گوش دادم..ولی بازم مختاری..میتونی بزنی زیر قسم و خودت و بکشی.یه دنیا از دستت راحت میشن.خداروشکر هم تیغ داریم هم قرص اگه افاقه نکرد یه پنجره باز هم هست و 9 طبقه فاصله..
و با نفرت روشو ازم گرفت و از اتاق زد بیرون و بعدم صدای محکم کوبیدن در اتاق..
تنم از حرفاش لرزید.یعنی انقد ازم متنفر شده؟سرم و به چپ و راست تکون دادم..ارزوی مرگمو داره.
چی کردم خدا؟چی کردم که دیگه اشکام دلش و نمیلرزونه؟چی کردم که حرفاش شدن تیری تو قلبم.
میدونم دیگه نباید منتظر یه امیر عاشق پیشه باشم ..
خدا..امروز و طلسم کرده بودی؟؟
بعضی وقتا خیلی سخته پیش بقیه وانمود کنی که حالت خوبه در حالیکه دوست داری از ته دل فریاد بکشی...داغونم.
غذاشو خورد و بی حرف از اشپزخونه زد بیرون.
لازم نیست بگم این یه هفته بعد از غذا خوردن از کلماتی مثل خیلی خوشمزه بود و همیشه واسم از اینا درست کن و زحمت کشیدی خانم خبری نبوده..
یه هفته است که امیر نه منو میبینه و نه علاقه ای واسه حرف زدن نشون میده.
صبح بی هیچ حرفی میره سرکار..گاهی اوقات ظهر یهو سرو کلش پیدا میشه..نهار و تو سکوت میخوریم.استراحت و باز شبم همینجور.
گاهی زنگ میزنه میگه ظهر نمیام خونه ولی یه ساعت بعد خونست.
دیگه واقعا دارم قاطی میکنم.هروقت میام باهاش حرف بزنم میگه خستم خوابم میاد کار دارم حوصله ندارم.
بهد از دعوای اون روزمون که با حرفاش دلمو شکوند دیگه بی احترامی تو جمله هاش ندیدم ولی با رفتارش حسابی داره داغونم میکنه.
هیچی مثل کم محلی واسه یه زن عذاب اور نیست.
البته فقط من درگیر مشکلاتم نیستم.اوضاع همه انگار خرابه.
افسون و مهرداد دوباره یه دعوای حسابی راه انداختن و توی دعوا واسه اولین بار اسم طلاق و پیش اوردن.
افسون تو ب*غ*لم گریه میکرد و گفت_حواسم نبود و داغ کردم و گفتم طلاقم بده .مهردادم تعجب میکنه و زل میزنه تو چشماش ولی بعد اروم میگه باشه اگه تو اینو میخوای حرفی نیست.
و الان چند روزه که با هم قهرن.
توکا و فراز در حال تدارک جشن ازدواجشون هستن و طوبی خانم مامان توکا حال جسمیش خیلی خرابه.
دوست داشتم برم عیادتش ولی میدونم امیر بفهمه بازم یه دعوای حسابی راه میندازه.واسه همین از خیرش گذشتم.
واسه پروا خواستگار اومده.یکی از همکلاسیای دانشگاهیشونه.پسر خوب و خانواده داریه و پروا هم راضیه.
جالب اینجاست که اونم یه خواهر دوقلو داره که انگار چشم پرهام و بدجور گرفته.
romangram.com | @romangram_com