#غم_نبودنت_پارت_259


قطره های اشک چکید رو گونه ام.اروم پاکشون کردم و غبطه خوردم واسه اون روزا که یه دفعه کتاب طاها از تو دستم کشیده شد..

با ترس برگشتم عقب که دیدم امیر با پوزخند بالا سرم ایستاده.

سریع بلند شدم و ایستادم.وای خدا..اینکه گفت تا شب نمیام.

_س..سلام.

سر تا پامو یه نگاهی انداخت و بی حرف کتاب و باز کرد.چشمش رو صفحه اول خشک شد و اخم نشست بین دو ابروش.

نگاهم کرد..

امیر علی_پاک ترین هوای دنیا..همان لحظه ایست که دلم هوای تو را میخواهد.غزل قشنگم این عاشقانه ها همه حس و حال من نسبت به توست.تا ابد دوستت دارم.طاها.

صداش هر لحظه داشت تحلیل میرفت و اروم میشد..گیج و ناباور نگاهش به جمله ها بود.

تنم سرد و بی حس شد.اصلا یاد این جمله طاها نبودم.

امیر علی_دلت هوای طاهاتو کرده؟

دهنم باز نمیشد حرف بزنم..قلبم از کار ایستاده بود.

امیر علی_دلتنگش شدی که اینجوری واسش اشک میریختی؟

سریع دست کشیدم زیر چشمم.هنوز یکم خیس بود.

_م..من.توضیح..

امیر علی_با چشمای بسته داشتی تصورش میکردی؟

اومد جلو.پاهام کار افتاد.رفتم عقب.صورتش باز هم سرخ شد و پر نفس.

فکش منقبض و دستش مشت شده..

امیر علی_اره لعنتی..هنوزم هواشو میکنی؟

خدایا..چکار کنم.خودت به دادم برس.

_امیر بخدا داری اشتباه میکنی.

سرش و تکون داد و گفت_هر بار هر گندی زدی گفتی من دارم اشتباه میکنم.. حواست به زندگیمون هست؟

از ترس به گریه افتادم.

_امیر..به جون خودم..

دستاشو اوردم بالا و کتاب و از وسط دو تیکه کرد..با چشمای گشاد شده به اخرین یادگاری طاها زل زده بودم که جلوی چشمام پر پر شد.

یه قدم اومدم جلو و دستم رو هوا موند..

دلم گرفت..اون شعرا..همش مال من بود.

_نباید این کارو میکردی..

زل زد تو چشمام و گفت_تو یه دروغگوی پست فطرتی.

romangram.com | @romangram_com