#غم_نبودنت_پارت_258


شاید طبیعیه.اینکه من دلم واسه طاها تنگ بشه طبیعیه.اون دوست خوبی واسم بود.

وقتی روزای خوبی و کنار یکی بگذرونی..خاطره هاش به سختی فراموش میشن..

طاها عشق نبود..دوست بود.یه دوست مهربون یه همراه یکی که وقتی غصه داری میتونی روی شونه هاش واسه گریه کردن حساب کنی.یه همدم بود طاها یه گوش شنوا..

کاشکی میتونستم اینجوری روی امیر حساب کنم.ولی..من تا حالا نتونستم درست و حسابی با امیر درددل کنم.خودم و خالی کنم.

چشمم و بستم و ذهنمو فرستادم به چهار سال پیش..





حالم خوب نبود.دلم تنگ بود..واسه امیر علی و رفتنش.طاها هنوز از بیماریش خبر نداشت.هنوز سرحال بود و قبراق..هنوز موهای ل*خ*ت مشکی روسرش بود و چشمایی براق و پر امید..

اون روز دلم بد طور گرفته بود.کسی خونه نبود.دوست داشتم گریه کنم.جیغ بزنم یه چیزی بشکنم شاید اروم شم..

دوست داشتم یکی میومد و میزد تو گوشم و منم واسه تلافی انقد میزدمش انقد داد میزدم تا خالی شم..خالی شم از این همه حس بد..

کسی و نداشتم جز طاها..همه سرگرم زندگی خودشون بودن.

دستم رفت رو شماره ها و صدای طاها پیچید تو گوشی..

با بغض فقط بهش گفتم بیا..

به 3 دقیقه نکشید دستش رو زنگ خونه بود و بر نمیداشت.

در و باز کردم و اومد تو..ترسیده بود.نگران بود.رنگش پریده بود.نفس نفس میزد.

طاها_چی شده غزل؟

نمیدونم چرا تا دیدمش این حق و به خودم دادم که تموم دق و دلیمو سر کسی که باعث جدایی من و امیر بود خالی کنم.کاری که هیچ وقت انجام ندادم بجز اون روز.

داد زدم جیغ زدم فحش دادم مشت زدم موهای خودمو کشیدم و اون..فقط دستای منو میگرفت که موهای بیشتری از سرم نکنم..سعی میکرد ارومم کنه.

گفتم خسته شدم گفتم دلتنگم بریدم دوست دارم بخوابمو دیگه بیدار نشم دوست دارم همه چی تموم شه.

منو نشوند رو مبل.جلو پام زانو زد.دستامو گرفت تو مشتش و با صدای قشنگ و مهربونش گفت_دلتنگیتو به جون میخرم..مگه من مردم که تو خسته بشی.گفت بخوابی مثل زیبای خفته خودم بیدارت میکنم گفت هر چی تو بخوای منم می خوام..

زل زد تو چشمام.چشماش اشکی شدن.

خوابوندم روی مبل.واسم شعر خوند..عاشقانه.لالایی خوند..پر از ارامش.غزل خوند..غزلوار.

اروم شدم..معجزه صداش نگاهش دل پاکش ارومم کرد.

کم کم بغضم شکت..اشک شد و گریه و من..اروم شدم..خالی شدم از حس دلتنگی و اروم شدم و باز خالی شدم از تموم حس های بد عالم.

طاها حضورش پاکی و ارامش بهت تزریق میکرد.

چقد الان دلم واسه اون ارامش چند لحظه ای تنگ شده.چقد حسودیم میشه به اون لحظه که تنم پر شد از حسای خوب.بی خیالی..بیخیال غم دنیا..

اون لحظه مثل حس خوابیدن تو اسمون..رو ابرا..بی صدا.

کاشکی امیر هم..

romangram.com | @romangram_com