#غم_نبودنت_پارت_257
و قطع کرد.یه نفس راحت کشیدم.خطر از بیخ گوشم گذشت.
نمیخواستم فعلا بفهمه.اگه میفهمید نمیذاشت برم.باید اول باهاش حرف بزنم بعد..
سوار ماشین شدم و کمتر از 45 دقیقه جلوی ساختمون مطب بودم.
خیلی دور نبود.یه ساختمون نه خیلی قدیمی و نه خیلی نوساز بود.
مجتمع پزشکی هم نبود.تابلو دکترا هم سر نبش زده بودن.چند تا دکتر و وکیل و مشاور.
توی ساختمون از روی تابلوهای زرد کوچیکی که نصب شده بود فهمیدم باید برم طبقه سوم.
وارد مطب شدم.به جز منشی کسی نبود.خوده خانم منشی هم در حال خوردن چای و بسکوییت بود و با موبایلش بازی میکرد.
_سلام.
سرش و اورد بالا و با دیدن من گفت_سلام.خوش اومدین.
_ببخشید نوبت داشتم.گفتید تا یک ساعت دیگه اینجا باشم.
لبخندی زد و نگاهی به دفترش انداخت و گفت_خانم عابدینی؟
_بله.
منشی_بفرمایید.دکتر منتظرتون هستن.
دلم شور میزد.استرس داشتم.یعنی ممکنه امیر خوب بشه.روحیش ذهنیتش حالش..
خدایا همه امیدم به تو..این ادما همشون وسیلن.اگه تو بخوای میشه.
یه بسم الله گفتم و وارد مطب شدم..
از مطب که اومدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم.
لرزش دستام واسه کار یواشکیم کمتر شده بود.لبهام ناخوداگاه کشیدن بالا..یعنی میشه خدا؟
دکتر که امیدوارم کرد.وقتی اتفاقات اخیر و واسش تعریف کردم بهم گفت ممکنه امیر بدتر هم بشه اگه من رفتارام اشتباه باشن..ممکنه سریع خوب بشه اگه من درست رفتار کنم.در هر صورت همه چی به من بستگی داره..چون مشکل امیر منم..
واسش دارو نوشت.نکات کلیدی توی درستی رفتارامو بهم گفت و بهش گفتم که نمیتونم زیاد بیام اینجا اونم گفت دیگه لازم نیست بیام.هر مشکلی داشتم و هر تغییری توی رفتار امیر بود بهش زنگ بزنم.هر موقع از شبانه روز.
سوار ماشین شدم و رفتم داروخانه و داروهای گرون امیر و واسش گرفتم.
حوصله مزون رفتن و نداشتم حتی حال نداشتم برم خونه و یه سری به فرانک بزنم تا از زیر بار دروغی که گفتم در بیام.خسته بودم..کسل و بی حوصله.
رفتم خونه و لباسامو عوض کردم.امیر که واسه نهار نمیاد و منم که اشتها ندارم.یه تیکه بسکوییت ساقه طلایی خوردم و تو سالن دراز کشیدم.
چشمامو بستم تا خستگیم کمتر بشه.فکرم خیلی مشغول بود.
یعنی ممکنه زندگی ماهم مثل بقیه عادی بشه و راحت زندگی کنیم.اروم و بی دردسر.
بلند شدم و نشستم.بی اختیار دستم رفت سمت کیفمو کتاب طاها رو در اوردم.
دست کشیدم رو جلد کتاب..بازش کردم.دلم واسه خوندن این شعرا تنگ شده بود.
گاهی اوقات دلت بدجور بهونه گیری میکنه..نمیدونی چطور ارومش کنی.الانم دل من این طور شده..نمیدونم چه مرگشه؟بهونه است..دلتنگی خستگی..
romangram.com | @romangram_com