#غم_نبودنت_پارت_256


نمیخواستم با باز کردن و بو کشیدن برگ برگ کتاب بویی و حس کنم که شاید بوی تن و دست مرد غریبه ای و به مشام بکشم که روزی نزدیکترینم بود و الان نیست ولی امیر به شدت از به زبون اوردن اسمش هم به زبون من حساسه..

صدای بسته شدن در اومد.توکا رفته بود ولی کتاب هنوزم روی میز بود..

چکار کردی با من طاها؟

دست کشیدم رو جلد کتاب .چشمامو بستم.یه صدا اومد تو ذهنم.یه شعر یه شعر پر سوز یه صدای مردونه و گیرا.صدای قشنگی که مخلوطش با این شعرا میشد ارامش..میشد سستی تن و قلب شکستم..

بعد از من اگر روزی بغض گلویت را فشرد..

پای احساست اگر..

اه..بسه طاها تمومش کن دیگه.اشکای جاری رو گونمو پاک کردم و کتاب و سریع انداختم تو کیفم.

حتی فکر نابودی کتاب هم ناراحتم میکرد.تنها یادگاری طاها بود.

نفس عمیق کشیدم.طاها دیگه نیست..ولی امیر هست.

تلفن و برداشتمو ادرس مطب دکتر امیر و از فراز گرفتم.

دکتر کامران شایسته..

باید به امیر کمک کنم.من میتونم خدا جون..مگه نه؟؟





زنگ زدم مطب دکتر و یه نوبت فوری گرفتم واسه امروز.نمیخواستم دیگه امروز و فردا کنم.حتما باید امروز دکتر و میدیدم.بهم گفت اگه میتونی تا یه ساعت دیگه خودت و برسون.مریض نداریم ساعت بعدش و نوبت دادم.

کیفمو برداشتم و به افسون گفتم امروز دیگه نمیرسم بیام و از مزون زدم بیرون.

داشتم سوار ماشین میشدم که گوشیم زنگ خورد.اه ..

_سلام امیر.

امیر علی_سلام..کجایی؟

یه نگاه به کوچه انداختم.کسی نبود.

_من؟مزونم دیگه..

امیر علی_اها..بیام دنبالت؟

_من که ماشین دارم.نه مرسی..بعدش هم می خوام برم خونمون.

امیر علی_واسه چی؟

_چیزه..فرانک حالش خوب نیست.برم یه سری بهش بزنم..

بعد از چند لحظه سکوت گفت_اها..باشه.منم شاید دیر بیام خونه.منتظرم نباش.

_باشه عزیزم.مراقب خودت باش.

امیر علی_فعلا..

romangram.com | @romangram_com