#غم_نبودنت_پارت_255


دو تقه به در خورد و توکا با لبخند وارد شد.هنوز خیلی دوست دارم بدونم اون شب به امیر چی گفت.یعنی جزییات شب تولد طاها رو واسش تعریف کرده بود؟

ولی مطمئنم هر چی هم که گفته باشه توکا حرفاش دلسوزانه است.قصد و قرضی نداشته..اون یه دوست بی غل و غشه..

توکا_رسیدن به خیر.

_ممنون.خوبی؟چه خبر؟

توکا_سلامتی..اینجا که خبری نبود.منم خوب بودم.بهتون خوش گذشت؟

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم_عالی توکا..عالی.سه روز بی دغدغه.

توکا_خوبه.

خیره شد تو چشمام.طولانی..چرا یه جوری؟

دستش و گذاشت رو دستم.

_چیزی شده توکا؟

توکا_با امیری خوش غزل؟

متعجب نگاهش کردم.

_واسه چی؟خب معلومه..خیلی.حتی با تموم بد خلقیاش من با امیر خوشبختم.

حس کردم تو چشماش نم اشک نشسته.

لبخند ارومی زد و گفت_خوبه..خیلی خوبه.میخوام بدونی خیلی خوشحالم..از ته دل.

_واسه چی؟

توکا_اینکه با امیر شادی..میخندی.

لبخندش و جواب دادم و گفتم_شیطون مگه تو با عموی من شاد نیستی؟

یه نفس عمیق کشید و گفت_باورت نمیشه چقد وابسته اش شدم.عاشقش شدم غزل.

_این عشق حق هردوتونه.

بلند شد ایستاد و گفت_من دارم با فراز میرم واسه خریدای عروسی.شاید تا اخر وقت نرسم بیام.

سرمو اروم تکون دادم.

_باشه..کاری داشتی خبرم کن.

نمیدونم چرا دل دل میکرد.

کیفشو باز کرد و از توش یه کتاب اورد بیرون.گذاشت رو میز و گفت_گفتم شاید بخوای داشته باشیش.

یه نگاهم به چشماش بود و یه نگاهم به جلد کتاب..یه خاطره دور..

دستم نمیرفت که کتاب و باز کنم.که سطر سطر شعرا یادم بیاره یه روزی یه مرد چطور با صداش حرفاش نگاهش ارامش تزریق میکرد به دل تنهام..

نمیخواستم با نگاهم به تک تک کلماتش خاطراتی و برام زنده کنه که مدتهاست دارم میفرستمشون به فراموشی..

romangram.com | @romangram_com