#غم_نبودنت_پارت_254
سرم و تند تند تکون دادم.خدا بخیر بگذرونه.میترسم..از رفتاراش میترسم داشت خفم میکرد.
حتما تو این هفته باید برم پیش دکتر.فایده نداره.از راه دور درمان جواب نمیده.
درسته که امیر اکثر اوقات خوبه و مشکلی نداره ولی همون وقتایی که حالش خراب میشه هیچ کنترلی رو خودش نداره..خیلی حساس شده.
سعی کردم بخوابم.چشمامو بستم.خودش گفت بخواب.خودمو زدم بخواب ولی بیدار بودم نگرانش بودم.
دیدم که تا خود صبح بیدار بود
سیگار کشید تو اتاق راه رفت موهاش و چنگ زد مشت کوبید تو دیوار زیر لب بد و بیراه گفت و اخرم از اتاق زد بیرون و صدای شکستن یه چیزی اومد.
خواستم برم دنبالش ولی موندم تو اتاق.
احتمالا تا الان اروم شده..الان که زد یه چیزی شکوند ارومه..
یه نفس عمیق کشیدم و زل زدم به نوری که از پشت پرده های حریر اتاق میزد تو صورتم..
خدا..از اینجا هم منو میبینی دیگه..نه؟چرا یه کاری نمیکنی؟
امیرم داغونه..
یه دوش اب گرم..
یه موزیک لایت
و در کنارش صدای شر شر بارون..
یه تنهایی یه موبایل سایلنت یه ارامش عمیق
همه این یه ها واسه من یه دنیایی ساخته..
دنیایی پر از تنهایی
وارد سالن که شدم زود در و بستم.وای خدا چه خوبه اینجا هوا گرمه.
دندونام بهم چسبیده بودن.چه یهو هوا تغییر دما داد.چقد زود سرد شد.
دکمه های پالتوی نازکمو باز کردم که فرشته از تو اشپزخونه زد بیرون.با لبخند سلام کرد و گفت_الان برات یه نسکافه داغ میارم..
سرمو تکون دادم و به بچه های تو سالن سلام کردم.
رفتم تو اتاقم.
نسکافه فرشته کاری بود.گرمم کرد.حالم خوب بود.خیلی خوب.
سه روز بود که حالم خوب بود.سه روز بود که از دعوای وحشتناک اون شب و حرفای عجیب امیر میگذشت.خط خونه عوض شده بود و امیر برای بار سوم یه تلفن جدید واسه خونه خریده بود.
دیگه از مزاحم تلفنی خبری نبود .
این سه روز و امیر به هردومون مرخصی داد.
سه روز به گشت و گذار گذشت.یه سفر سه روزه به شمال واسه تغییر اب و هوا.
عالی بود..یه ویلای جمع و جور..غروبای قشنگ و اروم.هوای سرد و اب یخ که حتی نتونستیم اب تنی کنیم..فقط اب بازی و اب پاشی..قدم زدن و خرید کردن.این سه روز گوشی امیر خاموش بود و ما بی مزاحم بودیم.امیر علی این سه روز اروم بود.
romangram.com | @romangram_com