#غم_نبودنت_پارت_253
حس میکردم صداش میلرزه..لبش به سفیدی میزد.تو تاریکی اتاق هم میشد رنگ پریدگی صورتش و دید.
سرم و از رو دستش برداشتم و زل زدم به صورتش..
امیر علی_رابطتون در چه حدی بود؟نوازشت میکرد؟
نفسمو با شدت دادم بیرون.چشمامو بستم.دوست نداشتم از این حرفا بشنوم..
_امیر من و طاها هیچ رابطه ای با هم نداشتیم..فقط دو تا دوست.
امیر علی_موهات و چرا دادی ببافه؟
از تعجب چشمام گرد شده بود.امیر از کجا میدونه؟
چشماشو باز کرد و سرش و متمایل کرد سمت من.
امیر علی_چرا من تا حالا موهاتو نبافتم..
بغض گلومو گرفت.چرا انقد مظلوم..چرا انقد خودخوری..میدونم از درون داغونه و داره عذاب میکشه..
با صدای پر بغضی گفتم_امیر بخدا من..
امیر علی_دوست داری منم واست شعر بخونم؟
یه قطره اشک از چشمم چکید.
امیر علی_ولی من شعر خوندن بلد نیستم.یعنی خوشم نمیاد از این سوسول بازیا..ولی اگه تو بخوای..
حس کردم اصلا حواسش اینجا نیست.اصلا انگار الان و این لحظه تو این دنیا نبود..
دوباره چشماشو بست.
دستاشو گذاشت رو دستمو گفت_منم دستم داغه..خیلی داغ.
ولی یخ بود.دستش..تنش مثله یه تیکه یخ بود.
دستمو گذاشتم رو صورتش..
_امیر ..ترو خدا خودتو عذاب نده.اینجوری نگو.همه زندگی من تویی.فراموش کن گذشته رو..طاها دیگه..
یهو انگار جن بره تو جلدش ترسناک و و*ح*ش*ی و خشن با دستش محکم جوری گلوم و گرفت که داشتم خفه میشدم.
عصبی داد زد_خفه شو..حق نداری اسم اون پسره رو رو زبونت بیاری..فهمیدی؟
داشتم خفه میشدم.سرمو تکون دادم.دستشو برداشت و ولم کرد.
تند تند نفس میکشیدم.زبونم بند اومده بود.فقط زل زده بودم به امیر و رفتاراش.واقعا ترسناک شده بود.یه لحظه اروم و یه لحظه انقد عصبی..اصلا اخلاقش ثابت نیست..
با ترس و لرز گفتم_امیر..؟
چشماشو بست و اروم گفت_بخواب غزل..خستم.
یعنی الان ارومه؟خدایا چی شد یه لحظه؟این حرفا چی بود؟کی بهش گفته بود؟توکا..؟
ولی فراز گفت توکا از گذشته گفته که اروم بشه..
romangram.com | @romangram_com