#غم_نبودنت_پارت_250
امیر علی...
انقد تو خیابونا و کوچه پس کوچه ها راه رفته بودم که وقتی رسیدم جلوی در خونه پاهام نمیکشید تا توی اسانسور برم.
یکم تو لابی نشستم.پاهام واقعا بی حس بودن.
یه نگاه به ساعتم انداختم.4 صبح بود.هوا تاریک بود هنوز..
نفسمو فوت کردم بیرون.فقط خدا میدونه که چقد خستم..که چقد حس میکنم تو این زندگی کوفتی کم اوردم..
بعضی وقتا یه دفعه میزنه به سرم که برم و غزل و طلاق بدم..میگم شاید اینجوری هردومون راحت شیم..میدونم اونم خسته شده..نشده باشه هم میشه..تا کی میخواد با من بی اعصاب دووم بیاره؟ولی بازم فقط همون خدای بالاسرم میدونه که من فقط با غزل اروم میشم..هم خودمو هم دل بی صاحابم..فقط خودش میدونه که اگه هنوز دارم نفس میکشم به عشق این دختره..که اگه نباشه میخوام دنیا نباشه..
گاهی میگم چرا؟چرا من باید انقد داغون بشم؟ولی بازم فقط همون خدایی از دل شکستم خبر داره میدونه شکستن غرور یه مرد چقدر میتونه خطرناک باشه..همه هستی یه مرد اول غرورشه..وقتی هیچی واسه باختن نداری زندگی دیگه واست معنا نداره..من چهار سال تموم تو این بی معنایی گذروندم.چون نه غزل و داشتم نه تنها سرمایه مردونگیمو..نه عشق نه غرور..
بلند شدم و اروم اروم سوار اسانسور شدم.از تو اینه یه نگاه به قیافم انداختم..چقد احساس پیری میکنم..تو اوج جوونیم..تو 30 سالگیم حس و خستگیه یه مرد 50 ساله رو دارم..
کلید انداختم و رفتم تو.خونه تاریک بود..همه چراغا خاموش بودن.غزل خوابه؟؟
رفتم تو اشپزخونه .یه لیوان اب خنک خوردم.تو خیابون قرصامو بی اب خورده بودم ..
نگاهی به سالن بهم ریخته انداختم..شیشه خورده ها جمه شده بود ولی خونه بهم ریخته بود..باز داغ کردم نفهمیدم دارم چکار میکنم.
رفتم تو اتاق خواب.گفتم شاید غزل خوابه ولی دستم رفت رو کلید برق.چراغ و روشن کردم..تخت که خالیه..!!
یه لحظه..فقط یه لحظه حس کردم جون از تنم رفت..تموم حس های بد عالم ریخت به دلم..غزل نبود؟؟
عقب عقب اومدم بیرون..تو اتاق کار هم نبود..حموم دستشویی..دستام داشت میلرزید.بازم پلک چپم داره میپره...تو سالن نبود.
یا حضرت عباس..کجا رفته نصفه شبی؟؟از تو سالن بزرگه اومدم بیام بیرون که حس کردم پرده تکون خورد..در تراس بازه؟؟
پرده رو کشیدم و رفتم تو تراس..
یه نفس عمیق کشیدم.خدا غلط کردم همون چند لحظه ای که فکر جدایی به سرم زد..من بی غزل مگه دووم میارم؟هر چقدر هم از دستم کلافه باشه حق نداره تنهام بذاره..
نشسته بود کف تراس.پاهاشو تو ب*غ*لش گرفته بود و خیره به قرص کامل ماه تو اسمون بود..تو تاریکی مطلق زمین و اسمون..خیره به روشنی ماه بود..ماهی که مثل قرص صورت خودش قشنگ و روشن بود..
_غزل..اینجا چرا نشستی؟
همون لحظه یه قطره اشک از چشمش چکید..نگاهم نکرد.
_بلند شو دختر..سرما میخوری اینجا..رو زمین.
با صدای پر بغضش گفت_امیر..میخوای بری؟
دو زانو نشستم روبروش.
_کجا برم؟غزل..من فقط عصبی بودم.کلم داغ بود.رفتم بیرون اروم شم.تو خوبی؟؟
romangram.com | @romangram_com