#غم_نبودنت_پارت_248


اروم برگشتم سمتش..یه پوزخند رو لبش بود.

_ولی ناراحتی من خوده تویی!!

اخماشو کشید تو هم.

امیر علی_میشنوم..

اول یه پوزخند نشست رو لبم و بعد یه خنده..هیستریک و عصبی..

هیچ حرکتی نکرد فقط دستاشو فرستاد تو جیب شلوار جینش و با اخم نگاهم میکرد.

یهو بین خنده هام عصبی داد زدم_چیو میشنوی؟ها..چی میخوای بشنوی؟از مردی و مردونگی چی حالیته تو که انگار نگران حال خراب امشب منی؟به تو هم میشه گفت مرد؟فقط وقتی یه پشه نر از جفت من رد بشه باید خون و خونریزی کنی؟یکی گفت سلام داد و بیداد کنی که چرا گفتی علیک سلام..چرا؟چون میخوای بگی تقصیر منه؟مقصر منم که طرف سلام کرده میخوای فقط ادم بده من باشم..

این مزاحم تلفنیا کین که دارن مثل خوره مغز و جونه منو میخورن؟کیه که به تو زنگ میزنه و دو ساعت مجبورت میکنه فک بزنی؟تو که میدونی من الان یه ماه مزاحم تلفنی دارم..یه عوضی که هرروز زنگ میزنه و قربون صدقم میره..عشقم و عزیزم میکنه..شعرای عاشقانه تحویلم میده..تو که میدونی یکی هست که هرروز با زنت حرف میزنه..کو پس غیرتت.باد هوا؟همش کشک ..؟

نفسام تند بودن..حواسم نبود انقد داغ کردم و دارم تند تند و بلند بلند حرف میزنم و حرفام و جمله هام دست زبونم نیست..

دیدم نفساش تند شدن.دیدم مشتش گره شد..

چشماشو تنگ کرد و گفت_چی؟

جوابش و ندادم..گلوم خشک بود..

یه قدم اومد جلو و گفت_تو..چی گفتی؟

تعجب کرده بود و در عین حال عصبانی بود.

ترسیدم ازش..وای خدا..عجب غلطی کردم.اب دهنمو قورت دادم.

انقد رفتم عقب تا چسبیدم به شیشه پنجره..به پرده های حریر و شیشه ای..

امیر علی_کی بهت زنگ میزنه؟

از ترس زبونم بند اومده بود.

داد زد_با توام..کر شدی؟؟

_می..میخوای بگی نمیدونی؟

یه دفعه مثل کوه اتضفشان فوران کرد و داد زد_من از کجا بدونم؟از کجا بدونم یه نامردی هر روز با زنم حرف میزنه؟واسه چی نگفتی؟چرا یه کلام حرف نزدی به من؟چون تو این خونم باید از همه چی خبر داشته باشم؟من فقط دودفعه دیدم این تلفن بی صاحاب شده مزاحم داره..درخواست خط جدید دادم..اینم امروز فردا قطع میشه..

از تعجب ابروهام پرید بالا..یعنی؟

امیر حواسش به من هست؟

_من..من فکر..

امیر علی_تو غلط کردی به جای اینکه به من بگی فکر بی جا بکنی؟این کدوم خریه که چرت و پرت تحویل تو داده؟اصلا چی میگه؟هان..با توام؟

لرزش دستاشو میدیدم..هنوز عصبانی بود..برعکس من که اروم شده بودم ولی ترسیده..اونم نه اروم بود نه ترسیده..عصبانی بود.صورتش و چشماش یه دست قرمز بودن.رگ گردنش نبض میزد..

امیر علی_با توام..

از ترس از جا پریدم و گفتم_به قرآن نمیدونم..اصلا نه میدونم کیه و اسمش چیه؟فقط هر روز زنگ میزنه..منم سریع قطع میکنم.

romangram.com | @romangram_com