#غم_نبودنت_پارت_236


امیر از حموم اومد بیرون..طبق معمول یه حوله دور کمرش پیچیده بود و یه حوله کوچیک هم رو موهاش بود که تند تند خشکشون میکرد.

با دیدن من گفت_چه خبره..چکار کردی؟

یه نگاه به لباسام انداختم..

_مگه لباسام چشه؟خوبه که؟

لباساشو پوشید و اومد کنارم روبروی اینه ایستاد..عطر به سر و گردنش زد و گفت_الان مثلا خوشگل شدی؟

حرصی گفتم_خودم خوشگل هستم..

همونطور که تو اینه با موهاش ور میرفت بدون اینکه تغییری تو حالت صورتش بده گفت_دوره کلاسای تقویت اعتماد به نفس رفتی..نه؟

ابروهام پرید بالا..این چی پیش خودش فکر کرده؟

عصبانی گفتم_نیاز به کلاس نیست. اعتماد به نفسم به اندازه دارم.خودم خوبم و خوشگلم..

امیر علی_اره..ولی نه کنار من..

نگاهی به لباسای تنش انداختم..یه جین ابی پوشیده بود و یه تی شرت استین بلند و کلاه دار سفید..استیناشو تا داده بود بالا و موهاشو خیلی قشنگ مدل داده بود..

خداییش خوش قد و هیکل بود..صورتشم که جذاب بود..ولی خب منم واسه خودم خوب بودم..عالی بودم.

_هوا برت داشته..وقتی من کنارت استادم اصلا به چشم نمیای..

امیر بازم خیلی خونسرد گفت_پس این دختر دانشجو ها چی میگن؟

ایستادم روبروشو و دست به کمر گفتم_چی میگن؟

سعی کردم حالت تهوع و سردردامو نادیده بگیرم..شاید روشون کم شه برن..

امیر علی با گوش پاک کن مشغول شد و گفت_اخه اینجور که پیداست عاشق سینه چاک زیاد دارم تو دانشگاه..از این نامه های فدایت شوم استاد ..خیلی به دستم میرسه..

گوش پاک کنش و انداخت تو سطل سفید گوشه اتاق و اومد روبروم و خم شد تو صورتم و گفت_فقط خواستم بگم..واسه ما ریخته از این خانم خوشگلا..

خون خونمو میخورد..نفسام بلند و عصبی بود.پسره بیشوور عوضی..برو به جهنم..

با مشت کوبیدم تخت سینشو هلش دادم عقب که البته از رو جاش اصلا تکون نخورد..

_برو با همون خانم خوشگلا خوش باش..

اومدم برم که مچ دستمو گرفت و کشید.برگشتمو م*س*تقیم پرت شدم تو ب*غ*لش..

منو چسبوند به خودش و با لبخند و ل*ذ*ت زل زده بود به تک تک اجزای صورتم..

رو که نیست..

امیر علی_واسه همه مردا از این جور دخترا زیاد ریخته..خیلی از مردا شاید نتونن دست رد به سینشون بزنن..

سرش و اورد نزدیکتر و با لحن قشنگ و ارومش گفت_ولی واسه امیر علی..زن یعنی عشق..عشق یعنی یکی..یکی یعنی تو..یعنی غزل..

منو کشید بالاتر و سرش و گذاشت کنار گردنمو با لحن ارومی گفت_دیوونه اینم که با حرفام عصبانیت کنم..تو هم با مشتای کوچیکت بکوبی به سینم..منم باهات قهر کنم و بگم دردم اومد و تو واسه اینکه باهات اشتی کنم جای مشتای ریز ریزتو بب*و*سی..منم واسه اینکه بفهمی چقد می خوامت..مشتای کوچیکتو غرقه ب*و*سه کنم..

نگاهش کردم.میبینه؟حلقه اشکی که دور عسلیه چشمام پیچیده رو حتما میبینه..میبینه با حرفاش نگاهش محبتاش چی بروز من میاره؟عشق و تو چشمام میخونه دیگه ..نه؟میبینه که دلم چقد این خودش و اخلاقش و که از چند لحظه بعدش خبر ندارم و میخواد..

romangram.com | @romangram_com