#غم_نبودنت_پارت_232
با صدای لرزونی گفتم_تو..چرا انقد دیر اومدی بالا؟
خیره نگاهم کرد.پوزخند نشست رو لبش و گفت_گوشیم زنگ خورد..یکی از بچه ها بود..
رفت تو اتاق.اخم کردم..یکی از بچه ها؟؟
این روزا حس میکنم زندگی بی صدا داره از کنارم میگذره..مثل یه فیلم رو دور تند..بی حس و بی صدا..بی هیچ فهمی ازش..
من چیزی از این زندگی نمیفهمم..درک نمیکنم..گیجم.حس میکنم کم اوردم.نمی دونم باید چکار کنم.
گاهی اوقات توی بعضی رفتارا میمونم که چی درسته و چی غلط.
من گاهی حتی توی رفتارایی که باید با خانواده امیر علی داشته باشم کم میارم.
حق میدم میفهمم که اونا هم یه سری انتظارات از من دارن از پسرشون..طبیعیه که هر کم کاری و خطایی از پسرشون ببینن همه نگاه ها سمت من میچرخه..نمیدونن که من خودم هنوز درگیر معنی کردن زندگیمم واسه خودم ..
خانواده امیر خیلی خوبن..منطقی و مهربون..ولی حس میکنم گاهی..دلخورن..
و من حتی نمی دونم اون گاهی ها..اون دلخوری ها ..چه جوری باید جمع بشه..درست بشه.
بعضی وقتا تا توک زبونم میاد که بگم خستم که نکنه اشتباه کردم که نکنه انقد خدا خدا کردم که خدا هم خسته شد و منو انداخت تو دامن امیر ..
که نکنه من و اون قسمت هم نبودیم که الان اینجوری بلا تکلیف موندیم..ولی فقط یه نگاه یه حضور یه لبخند کمرنگ کافیه تا بفهمم هیچ کار خدا بی حکمت نیست..
صبحا میره سر کار..هنوزم گاهی اوقات بی خبر و یهویی میاد تو خونه واسه مچ گیری یا ظهر که از مزون میام بیرون میبینم دم در ایستاده..بعضی وقتا هم سوار ماشین که میشم میبینم یه ماشین شکل ماشین امیر علی با سرعت از سر کوچه رد میشه..
دیگه عادت کردم..میفهمم درک میکنم.اما این دیگه زیادیه..نمیفهمم که چیو باید باور کنه..
میبینه که من همه وقتم ذهنم ذکرم یادم همش متعلق به خودشه و خودش..
کاشکی تو ذهنش بودم..کاشکی میفهمیدم اون تو چی داره میگذره..چی میخواد به چی فکر میکنه..چیه که هنوزم کاب*و*س شباشه..
چیه که هنوزم شبا با فریاد و نفس نفس از خواب میپره و با صورت عرق کرده فقط به روبرو خیره میشه..
من چیزی از روانشناسی سرم نمیشه..ولی حتما روانش و ذهنش خیلی داغونه که هنوزم اینجور پریشونه..که نمیتونه کاری واسه خودش بکنه..اروم شدنش.
گوشیش خیلی زنگ میخوره..خب طبیعیه کارش زیاده و زنگ خوریه گوشیش بالاست..به هر حال مرده و محیط کاریشو تماساش ولی..
یه چند وقتیه ..یه زنگایی فقط مال تو خونه است..رو گوشی امیر.با دیدنشون اخم میکنه ریجکت میکنه یعنی میکرد..
الان جواب میده..ولی نه جلوی من..میره تو تراس.صداش رو اصلا نمیشنوم.
اون لحظه ها تنم جوری یخ میبنده و بی حس میشه که اصلا توان و جرات بلند شدن و فال گوش ایستادن و ندارم..
نمیخوام یه دفعه چیزی بشنوم که دوست ندارم..نمیخوام یه صدا یه خنده یه قهقهه حتی یه لبخند..
بشه بغض..بشه درد بشه ماتم تو زندگیم..
بشه دلیل و پایان این زندگی..
میدونم که اونم از جریان مزاحم تلفنی خونه خبر داره.تقریبا هر روز یا یه روز در میون زنگ میزنه..هر دفعه هم با یه شماره..چون اوایل با یه شماره زنگ میزد دیگه جوابشو نمیدادم الان هر سری با یه خط جدیده..
romangram.com | @romangram_com