#غم_نبودنت_پارت_233


میگه من عشقشم زندگیشم نفسشم میگه بی من نمی تونه زندگی کنه..میگه خسته شده..میگه یه مدته منو دیده و الان دیوونه شده و قرار..

سرش داد زدم جیغ زدم فحش دادم که عوضی من شوهر دارم..تو کتش نمیره..فقط یه مشتی شر و ور مسخره تحویل من میده..

نمیدونم اون مرد خوش صدای پشت تلفن کیه..نمیدونم از کجا اومده..گاهی فکر میکنم که شاید کار امیره .مثلا می خواد منو امتحان کنه ولی..یعنی انقد بی غیرت.

از امیر همچین کاری محاله..بر نمیاد ازش.اون حتی نمیتونه ببینه فراز خیلی به من نزدیک بشه.

میترسم..از این مزاحمای زندگیمون.از مزاحم خودم از مزاحم امیر..اینکه انگار دیگه واسش مزاحم نیست..میترسم.

رابطمون بد نیست.نه خیلی دعوا داشتیم نه خیلی اروم و عاشقانه بودیم.روزای خوب داشتیم..بدم داشتیم.رفتارای امیر علی گاهی چنان خوبه و مثل یه مرد واقعی رفتار میکنه که بهش شک میکنم که ایا این مرده که چند ماه خون منو تو شیشه کرده؟؟گاهی هم چنان داغ میکنه و دیوونه میشه که میترسم از اتاق بزنم بیرون..

میدونم خیلی بهتر شده و رفتار من و خودش و درک میکنه میدونم فهمیده من بی غرض جلو اومدم و از ته دلم دوسش دارم ولی مشکلش اینکه ثبات نداره..ثبات اخلاقی..

بعد از جریان اون روز دم مزون و کسری فکر نمیکردم دیگه اجازه بده برم مزون.

شبش حرف و پیش کشیدم.مثل اینکه تازه یادش افتاده بود حضور کسری میتونه واسه منو زندگیمون خطرناک باشه..انگار تازه چشماش باز شده بود.چنان داد و بیداد کرد و عربده میکشید که شیشه های خونه میلرزیدن.

از داد و بیدادش تنم نمی لرزه ولی..از طعنه هاو نیش و کنایش دلم بدجور میلرزه.

به سختی ولی بالاخره بعد از دو روز خونه نشینی و غمباد گرفتن و اشک ریختن راضی شد که برم مزون..ولی به شرطی که دیگه کسری تا حدود دو کیلومتری مزون رد نشه..نه خودش نه حتی اسمش..

به بچه ها سپردم از جایی دیگه خرید کنن.به افسون هم گفتم به کسری بگه دیگه مزاحم منو زندگیم نشه..اگه واقعا براش مهمم.

اوضاع افسون هم خیلی میزون نیست.بابای مهرداد افتاده به جون زندگی این دوتا..الانم گیر داده که لازم نکرده جشن ازدواج بگیرید پاشید برید ماه عسل و بعدم برید سر خونه زندگیتون.

افسون تا دو روز بغض کرده و گریون بود.

به کسی حرفی نمیزد میگفت اگه بابا بفهمه شر میشه میگه اصلا لازم نکرده با همچین ادمایی زندگی کنی.

با بابا صحبت کردم گفتم با بابای مهرداد حرف بزنه و ببینه دردش چیه..راضیش کنه.

مهرداد که خودش از خونه زده بیرون و مثلا تهدید کرده دیگه پاشو تو اون خونه نمیذاره.

بابا زنگ زد و با بابای مهرداد حرف زد ولی پیر مرد بی ادب به بابای من میگه تو بابا بزرگشی بگو باباش بیاد..بزرگترش بیاد.

فراز وقتی فهمید چنان عصبی شد که اگه به احترام مهرداد نبود حتما میرفت و گردنشو میشکست..

افسون هم به باباش گفت جریان چیه..باباش هم با مهرداد صحبت کرد و بهش گفت یه روز و تعیین کن و با خانوادت بیایداینجا صحبت کنیم واسه تاریخ جشن ازدواج.غیر از این دخترم زنت میمونه ولی تا وقتی که جشنی در شان خودش و خانوادش نگرفتی تو خونه باباش میمونه.مشکل تو هم به خودت و بابات ربط داره..دختر نمیتونه کیسه بوکس مشکلات بین تو و بابات باشه..

درستش هم همین بود..هی افسون کوتاه میومد این پیر مرده هم پررو شده بود.

حالا هم منتظر واکنش بابای مهردادیم..بیچاره افسون کلی لاغر شده تو این مدت.

امشب هم همه رو دعوت کردیم خونمون..مثلا پاگشای فراز و توکا ست ولی خب از وقتی ازدواج کردیم اصلا مهمونی نگرفتیم..دلم مهمونی میخواست..دوست داشتم خانمی کردنمو خانم خونه امیر بودن و به همه نشون بدم..

همه هستن ..ابجیا و بابا و فرانک و فراز و توکا و مامان و بابای امیر علی و البته..مانا.





امیر علی_چیز دیگه ای لازم نداری؟

امیر میوه ها و وسایل سالاد و که تازه خریده بود و گذاشت رو میز.

romangram.com | @romangram_com