#غم_نبودنت_پارت_230
با عصبانیت تلفن و کوبیدم سر جاشو .اشغال عوضی..معلوم نیست کدوم بیکار و علافیه..چند دفعه است که زنگ میزنه..نمیدونم چکارش کنم.
صدای چرخوندن کلید اومد.سریع خودم و انداختم تو اشپزخونه.پای گاز ایستادم و برنج و نگاهی انداختم..
صدای قدماش و حس میکردمو..
گرمای نفساش و بوی عطر خاصش هم تو بینیم پیچید..چرا تا بیاد بالا انقد طول کشید؟
دستاش که حلقه شد دور کمرم اروم چشمامو بستم..اب دهنمو قورت دادم..فکر کنم روشش و عوض کرده..خدایا خودمو به خودت سپردم..
زیر برنج و خاموش کردم و اروم برگشتم سمت امیر..
فکر کنم خودش صدای ضربان قلبمو حس کرد.انقد که محکم میکوبید تو سینم.
نگاه خیرش رو صورتم بود..صورتش جدی بود و اخم عمیقی هم بین ابروهاش گذاشته بود.
دیدم حرف نمیزنه گفتم شاید جو ارومه اومدم برم که مچ دستمو محکم نگه داشت بدون اینکه خودش حتی یه ذره جا به جا بشه.
مجبور شدم بمونم با همون ضربان قلب..
تو چشماش نگاه کردم..یه حالتی داشتم..نمیدونم ترس و خجالت و یه همچین چیزایی بود.نمیدونم اینا رو میتونست از نگاهم بخونه یا نه..
اون یکی دستش اومد بالا و شالمو از سرم کشید..گیره موهام باز شد و همشون یه وری افتادن روی شونه سمت راستم..
دستشو اورد لابلای موهامو باهاشون بازی میکرد..
با صدای بم و خشنی گفت_این پسره کی بود؟
با تعجب نگاهش کردم..من عصبانی تر از این حرفا تصورش کرده بودم..با این حال بازم تعجب کردم..امیر یه بار کسری رو دم مزون دیده بود قبل از عقد..
_میخوای بگی نمی دونی؟
مچ دستمو محکم فشار داد و با دندونای بهم قفل شده گفت_جواب منو بده..
اوه اوه..پس اون اتیش زیر خاکستر که میگن اینه..داشتم شک میکردم به امیر بودنش.
_آ..آقای رسولی بود..واسمون پارچه میاره.
امیر علی_شما هر کی براتون پارچه میاره دم مزون میاد تو فاصله یه وجبیتون وایمیسه و اشک میریزه..همشون واسه ازدواجت طلا هدیه میارن؟من..احمق نیستم غزل..
دستم میلرزید..با اینکه مچم گیر مشت مردونش بود ولی بازم میلرزید..
نمیدونستم واقعیت و بگم یا نه..نمیخواستم دروغ بگم نمیخواستم بدترش کنم.نباید خرابش میکردم..اینم یکی از حرفای دکتر بود که گفته بود حتی اگه فکر میکنی با گفتن واقعیت سرتو گوش تا گوش میبره تحت هیچ شرایطی دروغ نگو..شاید یه درصد واسه صداقتت جا گذاشته باشه..امیر هم که اگه میخواست ته و توی قضیه ای و دربیاره واسش کاری نداشت..
_خب اون..یعنی ..
امیر علی_دوست بودین..؟
یهو سرم و اوردم بالا.
چی راجب من فکر کرده بود.خودش میدونست من اهل این جور دوستیا نبودم..چه خوب چه بد من اهلش نبودم..
romangram.com | @romangram_com