#غم_نبودنت_پارت_229


دست کرد تو جیبشو یه جعبه م*س*تطیل شکل مخمل دراورد و داد دستمو با نم اشکی که تو چشمش دیدم گفت_بازم تبریک میگم..از طرف من و حاجی..خوشبخت بشید.

و سریع از کنارمون رد شد.سوار ماشینش شد و رفت..

جعبه تو دستم مونده بود..

امیر از تو دستم کشیدش..اروم بازش کردم..یه دستبند ظریف و خوشگل داشت برق میزد.

امیر درش و بست..همچنان نشون میداد که ارومه..به روبرو خیره بود.سرش و چند بار اروم بالا و پایین برد..

نگاهم کرد..

_امیر بخدا من داشتم..

امیر علی_با ماشینت بیا دنبالم..

خودش سوار شد و حرکت کرد و منم رفتم دنبالش..

نمیدونستم می خواد چکار کنه..گاز میداد و منم مجبور بودم پشت سرش گاز بدم که اگه ازش عقب میفتادم بازم یه چیزی واسه بحث کردن داشت..

یه جا محکم زد رو ترمز..رفت و کنار یه سطل زباله مکانیزه ایستاد و جعبه هدیه کسری رو با شدت شوت کرد داخلش..

نفسمو فوت کردم بیرون.بیچاره کسری اگه میفهمید با هدیش چکار کرده؟نمیتونستم منکر ناراحتیم واسه کسری بشم..با اینکه هیچ احساسی بهش نداشتم با اینکه تعداد دیدارای کاریمون به انگشتای دست هم نمیرسید ولی بازم دلم واسه بغضش و حال بدش خیلی ناراحت شد..

الانم که استرس رفتار امیر و دارم..انقد ازش ترسیده بودم که دو سه دفعه تصمیم گرفتم فرمون و بپیچونم و برم خونه بابا یا اعظم جون تا عصبانیتش بخوابه..ولی میدونم بدتر میشه..لج میکنه.

دکترش میگفتاصلا باهاش لج نکن نذار فکر کنه داری باهاش رقابت میکنی سر زندگیت..اعتمادشو بدست بیار حالا به هر روشی که خودت تو زندگی ازش دیدی و میشناسیش..بذار فکر کنه تو زندگیت فقط اون واست مهمه..بذار احساس با ارزش بودن بکنه..باید عقده هاشو خالی کنه تو باید این کار و براش بکنی..باهاش حرف بزن بهش حرف دلت و بزن..بگو که چقد دوسش داری و حاضری واسه داشتنش از همه چیزای با ارزش دیگت بگذری..بگو میخوای کمکش کنی.دکترش گفته بود باید حتما برم پیشش واسه تجویز دارو..میگفت باید داروهاش و عوض کنم..

وقتی رسیدیم خونه امیر بهم راه داد اول من برم پارک کنم.

از ترسم تا از ماشین پیاده شدم تندی سوار اسانسور شدم و جیم زدم بالا.

در و باز کردم و رفتم تو.کیفمو انداختم یه ور و رفتم تو اشپزخونه.

قابلمه های غذا رو از تو یخچال دراوردم و گذاشتم رو گاز و زیرشونو روشن کردم.

خیار ها رو پوست گرفتمو رنده کردم.ماست و دراوردم..

تلفن خونه زنگ خورد.خورشت و هم زدم و زیرشو خاموش کردم.

تلفن و برداشتم و گفتم_بفرمایید؟

_کجا؟

_بله؟

مرد پشت خط خندید و گفت_خسته نباشی عزیزم.

_با کی کار دارید اقا؟

مرد_با خودت خانمی..

عصبانی گفتم_خفه شو دیوونه..

اومدم قطع کنم که گفت_حالا عصبانی نشو..فقط خواستم خستگیتو در بیارم عشقم..

romangram.com | @romangram_com