#غم_نبودنت_پارت_227


و با خنده ازش جدا شدم.

دم در داشتم سوار ماشین میشدم که یه نفر از پشت سر گفت_غزل خانم..؟

اروم برگشتم که چشمم خورد به کسری..





سعی کردم تعجب و تو نگاهم نشون ندم.

_سلام اقای رسولی..

خیره بود به من و اصلا خوشم نیومد.صورتش و حجم زیادی از ریش پوشونده بود.قبلا نه اهل ریش سیبیل بود نه ته ریش ولی الان..

یه جین ابی ساده و تک پوش سفید و سویی شرت ابی روشن پوشیده بود.

کسری_باورم نمیشه.

سرم و انداختم پایین و نگاهش نکردم.

صداش بغض داشت..یه جورایی انگار با بغضشو اشکاشو دلش در جنگ بود..

کسری_راسته غزل..عروس شدی؟

نمیدونم از تاثیر لحن حرف زدنش بود یا نگاه صادق و بی ریاش ولی منم بغضم گرفت..

دستمو که حلقه داشت و گذاشتم روی در ماشین.

برق سادگی حلقه طلا سفید دور انگشت چپم م*س*تقیم خورد تو چشمش..خورد که چشمش و بست و نفسش و حبس کرد.

هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد..خب..فکر نمیکردم میزان علاقش انقد عمیق باشه.

_اقای رسولی..من ازدواج کردم.از زندگیم هم به شدت راضیم.از شما هم خواهش میکنم فراموش کنید..هیچ علاقه و رابطه ای بین ما نبوده که بخواد باعث بوجود اومدن اون علاقه بشه..خواهش میکنم دیگه اینجا نیاید..

یه قطره اشک از چشمش چکید.با صدای بغض داری گفت_هر روز به عشق دیدن تو میام اینجا..پشت همین در.

قطره اشک و با پشت دستش پاک کرد و یه قدم اومد جلوتر و گفت_به شوق دیدن تو..که بگم چکار کنم که راضی بشی..از چیه من بدت میاد؟از اینکه پسر حاجیم؟از اینکه بچم؟سنم کمه؟از قیافم؟شغلم؟خونوادم؟

داد زد_از چی؟

ترسیدم..رفتم عقب تر.

_چته تو؟این دیوونه بازیا چیه در میاری؟

اینبار با لحن اروم و درمونده ای گفت_من دوستت داشتم.چرا نذاشتی..چرا نذاشتی خودمو نشونت بدم؟کجا رفتی یهو؟چرا غیبت زد؟

کلافه بود..هم خودش هم نگاهش..

رسیده بود روبروم.من لای در باز ماشین گیر افتاده بودم و اون دستش روی در ماشین بود و با صورت مظلومی زل زده بود به من.

ترسیدم ولی با این حال با صدای کنترل شده ای گفتم_ببین اقای رسولی محترم..من الان شوهر دارم..حتی شنیدن این اراجیف تو هم واسم حرومه..تو که پسر حاجی باید این چیزا رو بهتر بدونی.خالیته الان داری با ناموس مردم سر چی بحث میکنی؟لطفا..دیگه اینجا نیا به شوق دیدن کسی.

خواستم برم سوار ماشین بشم که صدای کشیده شدن لاستیکای ماشینی منو میخکوب کرد.

romangram.com | @romangram_com