#غم_نبودنت_پارت_226
در اتاق زده شد و فرشته با یه لیوان بزرگ نسکافه وارد اتاق شد.
لبخندمو که دید خندید و گفت_میدونستم الان بدجور ه*و*س کردی..
_نسکافه هات محشرن.
فرشته_پس یعنی اگه یه روزی از کار بیکار شدم به نظرت میتونم به شغل شریف کافه چی رو بیارم؟
_بهت میاد.
زل زد بهم فرشته ای که از اوایل باهام بود..
فرشته_جات خیلی خالی بود.
سرم و اروم تکون دادم و بی حرف از اتاق زد بیرون.
باید شروع کنم..اینبار یه شروع متفاوت با یه بهونه قوی تر.. امیر علی ..اینبار تنها نیستم..
اولین طرحی و که شروع کردم به زدن طرح یه ژاکت زم*س*تانه مردونه بود.چند تایی خراب کردم تا به چیزی که میخواستم رسیدم..عالی بود..تو تن امیر تصورش کردم..محشر میشد.
تا ساعت 1 مشغول طرح زدن و لباس عروسایی که سفارش گرفته بودیم شدم.
چشمم که به ساعت افتاد بلند شدم و کیف و سوئیچو موبایلمو برداشتم و اومدم بیرون.
افسون در حالیکه سرش توی دوتا برگه بود و داشت میرفت تو اتاقش از کنارم رد شد که یه دفعه ایستاد و گفت_کجا بسلامتی؟
_میرم خونه دیگه.
افسون_الان..؟زود نیست؟
_بهت گفتم که..من با تبصره و ماده و قانون اینجام.
قیافش مچاله شد و گفت_بعد از ظهر که میای؟
_اگر امیر بیرون کاری داشت و رفت منم میام اگه نه که می مونم خونه.
افسون_پسره دیوونه مارو هم مثل خودش داره میکنه.
با پا کوبیدم تو پاشو گفتم_حواست هست راجب کی داری حرف میزنی؟
افسون حق به جانب گفت_اره..پسر عموی خل و چل خودم.به تو چه؟
یه برو بابا بهش گفتم و بلند تو سالن گفتم_من رفتم و با بچه ها خداحافظی کردم.
اومدم تو حیاط.توکا داشت با گوشیش حرف میزد.منو که دید قطع کرد و با لبخند گفت_داری میری؟
_اره..برم به نهار بابای بچه ها برسم..
خندید و گفت_خوش به حال بابای بچه ها..حالا چی میخوای بپزی؟
_از دیشب برنج و قیمه درست کردم..فقط باید گرمش کنم و یه ماست خیار درست کنم..
توکا_اووم..چه خوب..منم دلم برای بابای بچه هام تنگ شده.
لپشو کشیدمو گفتم_یکم زود دست به کار نشدی کلک؟
romangram.com | @romangram_com