#غم_نبودنت_پارت_225
مهم آ*غ*و*شی بود که فقط بروی من باز بود..مال من بود و امن بود واسه من.
امن و گرم و خاص بود واسه من .که حتی شنیدن صدای قلبش هم فقط حقه منه..
امیر علی_مانا گفت میرسونیم تا خونه دوستم؟منم رسوندمش..سه چهار راه پایین تر بود..همین.
_بگو بخدا؟
تو ب*غ*لش منو نشوند و لحن شادمو که شنید لپمو کشید و گفت_به سیبیلات قسم..
یکی زدم تو بازوش که اونم گوشمو گاز گرفت و اروم گفت_تو مزونتون لباس مردونه هم طرح میزنی؟
نگاهش کردم..مغزم یه چیزایی میگفت..قلبم شاد شد..
_واسه خودت؟
امیر علی_اگه تو طرح بزنی ..اره.
_تا حالا نزدم..ولی اگه تو بخوای میزنم..
امیر علی_فقط واسه من..نه هیچ مرد دیگه ای.
سرمو اروم تکون دادم.
امیر علی_ظهر ها همیشه باید خونه باشی و نهارت اماده باشه..بدم میاد زنم سر ظهری تو خونش نباشه.
لبخنم گشاد شد و دندونامو ریخت بیرون.
_چشم..دیگه؟
امیر علی_همین..حالا یه ب*و*س بده ببینم.امروز خیلی ترسوندیم..حس کردم اگه نداشتمت..
یه دفعه منو کشید تو ب*غ*لشو محکم فشارم داد..
اروم روی گونشو ب*و*سیدمو گفتم_حقت بود..حالا فهمیدی چقد دوستم داری؟
اروم کنار گوشم زمزمه کرد_من میدونستم..از همون اول میدونستم..میدونستم دیوونه یه دیوونه شدم.
به جرات میتونم بگم که روحیم خیلی خیلی تغییر کرده.حالم خیلی خوبه.دیگه احساس دلمردگی و افسردگی ندارم..حال الانم عالیه..
وقتی پا تو مزون گذاشتم اصلا انگار دلم واسه در و دیوارش هم تنگ شده بود جوری پارچه ها رو نگاه میکردم و بو میکشیدم که انگار از بچه هام دور مونده بودم..
چشمم رو چرخ خیاطیا و نخ و سوزنا روی لباسا ول میچرخید و اصلا نمیتونستم یه جا بند بشم..
دلم واسه باغچه کوچیک تو حیاط هم تنگ شده بود..گلای سرخ و سفیدی که توشون کاشته بودیم..
وارد اتاقم شدم..اخ که چه حالی و هوایی دارم..نشستم پشت میزم.یه جورایی میز ریاست..خندم گرفت.
خیلی خوبه که الان اینجام.دلم واسه تک تک روزایی که اینجا گذروندم واسه لحظه هایی که پر از تنهایی بود واسم تنگ شده بود..خدا میدونه این سه ماه و چطور گذروندم.
چشمم به جای خالی قاب عکس طاها افتاد.کار توکاست.از تو اتاق برداشته میدونست شاید امیر بیاد و ببینه و دوباره واویلا بشه..
romangram.com | @romangram_com