#غم_نبودنت_پارت_224
عصبی اومد جلو و گفت_چه مرگته تو؟چکار کردی با خودت؟نمیشه یه ساعت تنهات بذارم..داشتی خودت و به کشتن میدادی.
یه لحظه خونم به جوش اومد..عصبی بلند شدم براق شدم تو صورتش و گفتم_اگه می مردم..مسئول مرگم تو بودی..
اومدم برم که مچ دستمو محکم گرفت و کشید که باعث شد برگردم و چشم تو چشم بشم باهاش.
عصبی بود.صورتش سرخ بود و رگ گردنش نبض میزد..
امیر علی_عین ادم حرف بزن ببینم دردت چیه؟
_دردم تویی.میفهمی؟تو..خسته شدم.فکر کردی من کیم؟دختر ایوب که صبرم به بابام بره..بابا لامصبم منم ادمم..خسته شدم.هر روز شک بدبینی مچ گرفتن طعنه کنایه.باشه ..همه اینا رو تحمل کردم گفتم به جهنم دندم نرم خودم خواستم.واسه خوب شدنت تحمل میکنم.گفتم میخوام برم مزون گفتی نرو..
بغض کردم و گفتم_با اینکه اونجا به جونم وصله..خودم درستش کردم روپاش کردم خودم طرح به طرح لباساشو زدم..لباس عروسایی که به دلم موند خودم تنم کنم..تو روزایی که واسه خالی کردن تنهاییم تنها پناهگاهم بود واسه خاطر تو حرف رو حرفت نیاوردم..اونوقت تو.تویی که ورد زبونت تنفر از دختراست جلو روی من با همون نگاه سردت به من مانا رو جای من نشوندی و حتی یه لبخند معمولی هم محض دل خوش کنک من نزدی..حتی یه زنگ هم نمیزنی بگی غزل احمق نگران نشو..من هستم.
نفهمیدم دارم گریه میکنم..نفهمیدم کی بغضم ترکید و هق زدم واسه دلتنگیام خستگیام واسم کم اوردنام..نفهمیدم دارم گریه میکنم در حالیکه هنوز مچ دستم بند مشت مردونش بود..
نگاهش خالی بود.شاید یه جورایی مثل اینکه تا حالا این روی منو ندیده..این حرفای ته دلی رو نشنیده.
دستمو از دستش کشیدم بیرون و نشستم لبه تخت.دستمو گذاشتم رو چشمامو سرم و خم کردم پایین و باقی مونده بغضمو هم اروم و بی صدا خالی کردم..
امیر علی_دیوونه شدی؟دیوونه شدی غزل..میفهمی چی داری میگی؟مانا کدوم خریه دیگه
یه لحظه انگار عصبانیتش فوران کرد داد زد_بابا مگه من بی شرف چه صنمی با مانا دارم که بخوای نگران بشی از با من بودنش؟اره من به تو شک دارم خودتم میدونی ولی مگه تو هم داری؟
یه دفعه شیشه عطر ب*غ*ل دستشو برداشت و زد تو دیوار و داد زد_ای گ..ه به این زندگی..
ترسیدم..چوری که سیخ نشستم سر جام.قلبم تند تند میزد.خوبه دکتر بهم گفت عصبی نشو..
خودشم وحشتناک شده بودتند تو اتاق راه میرفت و دست میکشید تو موهاش.انگار با خودش حرف میزد..زمزمه میکرد.
یهو رو به من گفت_خیلی نگرانم بودی ترسیدی از دستت بپرم اون تلفن بی صاحابو بر میداشتی یه زنگ میزدی ببینی کدوم گورستونی موندم که وقتی بابا بهم گفت رو تخت بیمارستانی اون طور مهندسا و نقشه ها رو نمیزدم کنارو فقط گاز نمیدادم تا برسم بیمارستان..د اخه لعنتی چرا نمی ذاری راحت زندگی کنیم..
با بغض گفتم_من؟من نمی ذارم؟خیلی بی انصافی امیر..خیلی.
نفسش و فوت کرد بیرون.اومد و نشست جلو پام.با خشونت دستاش و قاب صورتم کرد و گفت_ببین دیوونه..من دوستت دارم میمیرم برات.میدونی همه دنیامی یعنی چی؟همه عالم و ادم بگن نه تو بگی اره منم میگم اره چون تو میگی پس لطفا خر نشو..بچه نشو.یه تار موی گندیده تو رو نمیدم به صد تا مثل مانا که اگه می خواستم ریخته بود واسم..من می خوامت بیشعور..
بغضم گرفت.دلم داشت یه جوری میشد.انگار یکی داشت قلقلکش میداد..قلقلکای ریز ریز از اونا که دلت میره براش جوری که حس میکردم دلم و لبم با هم میخنده..
خنده کمرنگی نشست رو لبش و گفت_واقعا چی راجب من فکر کردی دیوونه.؟
_حواست هست تو این چند دقیقه چقد منو به القاب خر و نفهم و دیوونه و روانی مزین کردی.میشه خواهش کنم لطفا ابراز علاقه نکنی؟
منو کشید تو ب*غ*لش و گفت_دلم میخواد ..دیوونه.
اروم شدم ..به معنای واقعی کلمه اروم شدم تو آ*غ*و*ش امن و گرمش..اعترافی شیرین تر از این که من حتی قند خونمم تو حصار تن این مرد افت میکنه..
دیگه مهم نبود..هیچی مهم نبود .اون مزاحمای صبح هم مهم نبودن..حتی مزون نرفتن من هم دیگه مهم نبودو حتی مانا..
romangram.com | @romangram_com