#غم_نبودنت_پارت_221
میخندید و میگفت خوبه..حسابدار جدید استخدام کردم.بهتر دیگه اون کمالیه سیبیلو رو میندازم بیرون وقتی یه حسابدار به این خوشگلی دارم..
منم میخندیدمو صدای خنده های اعظم جونو از اشپزخونه میشنیدم..
وقتی هم اخر کار گفتم حق الزحمه این حسابدار خوشگلو ندادین خندید.پیشونیمو ب*و*سید و گفت_شما تاج سر مایی عروس خانم..
لبخند زدم و دلم واسه بابا تنگ شد..واسه اینکه ب*غ*لم کنه و ب*و*سم کنه.
بغض داشتم..چمه من؟چرا امروز انقد دلتنگ و بهانه گیر شدم..چرا سریع بغض میکنم..چرا انقد مذخرف شده اخلاقم..اه غزل تروخدا تمومش کن.
دو سه تا نفس عمیق کشیدم شاید میشد باهاشون اشکایی رو که تا پشت پلکام اومده رو برگردونم سرجاشون..
ارومی دیگه غزل..نه؟نه..اروم نیستم..ولی میخوام باشم.
بیست دفعه دستم رفت سمت تلفن و خواستم شماره ها رو یکی یکی بگیرم تا برسم به صدای مردی که امروز دلم و بد جور شکوند ولی نشد..دستم لرزید و نگرفت شماره هارو..
شاید نمیخواستم صدای کسی و کنارش بشنوم و خط بکشم رو زندگیم که اگر میشنیدم نمی دونستم چه رفتاری از خودم نشون میدم..واقعا چکار میکردم؟فکر نکن غزل..فکر نکن..
کف دستام عرق کرده بود و سرخ بودن..
اعظم جون با یه سینی بزرگ اومد و نشست کنار من و بابا همایون..
بوی چایی هل دار خوب بود ولی نه کنار نون خامه ای های بزرگی که داشتن ناجور بهم چشمک میزدن..
اعظم جون واسم چای ریخت و توی بشقاب روبروم سه تیکه بزرگ نون خامه ای و رولت شکلاتی گذاشت..
اعظم جون_بخور عزیزم..تازست و خوشمزه..
خیلی وقت بود که دیگه دهنم به کیک و شکلاتای شیرین و خوشمزه نزده بودم..
بغض داشتم..یاد مانا چشمای سبز چمنیش..نگاه بی احساس و صدای سرد امیر ..اه اه خدا چی داری سر من و زندگیم میاری..
چای داغ و خوشبوی توی فنجونای پایه استیل و نگین دار اعظم جون و برداشتم..خوشبو بود..
بابا همایون_شیرینیاش سفارشینا دخترم..بخور بابا..
شاید اگه کسی به غیر از امیر علی میدونست که من دیابت دارم و این شیرینیا واسم از زهر هم بدترن انقد بهم تعارف نمیکردن.
ادمای قندی میل زیادی به خوردن شیرینی دارن..منم دارم ولی نه الان..الانی که یه بغض وحشتناک از نبودن امیر و اینکه کجاست و با کی و اصلا چرا باید با کسی باشه تو گلوم بود..
میل به خوردن نداشتم ولی میل به سرکشی داشتم به خسته بودن به تموم شدن..
دستم رفت سمت شیرینیای چشمک زن و چشمم و بستم و گاز بزرگی از نون خامه ای تو دستم زدم که حجم زیادی از خامش و تو دهنم احساس کردم..
چشمام اشکی بود..شانس اوردم اعظم جون رفت تو اشپزخونه و بابا همایون با گوشیش مشغول شد و با حسابدار شرکتشون همون کمالی سیبیلو مشغول حرف زدن شد..
بغض داشتم اشک داشتم میل به مردن داشتم و شیرینی تو دهنم بود..
اشک ریختم چشمم خیس شد و رولت خامه ای شکلاتی و با زور چایی هل دار از گلوی بغض دارم فرستادم پایین..
دستم میلرزید عطش داشتم ولی شیرینیای خامه ای که روشون مربا و ژله بود و با حسرت فرستادم از گلوم پایین..
چاییم که تمو شد استکانمو محکم کوبیدم رو میز و اشکام روون شدن..
لعنت بهت لعنت بهت مانا که به امیر جون دادی ولی داری جون منو میگیری..لعنت بهت طاها..لعنت بهت که بهت سه ماه جون اضافه دادم ولی چهار ساله دارم جون میکنم..لعنت به این زندگی..
romangram.com | @romangram_com