#غم_نبودنت_پارت_222
به بیست دقیقه نکشید حس کردم سرم داره گیج میره..چشمام تار میدیدن..عطش داشتم و حس میکردم خستگی کندن یه کوه رو شونه هامه..
بلند شدم ایستادم..ترسیدم..واقعا ترسیدم.قرصام؟؟کیفم..با سرگیجه کیفمو پیدا کردم..هر گشتم نبود..کیفمو خالی کردم..دوتایی میدیم.نبود..لعنتی یادم نبود قرصام تموم شده بود حتی دیروز هم قرص نخورده بودم..
اعظم جون صدام میزد ولی حتی نمیتونستم جوابشو بدم..بابا همایون بلند شده بود و داشت میرفت تو اتاقش که صورت احتمالا سرخ شده منو دید..با ترس و نگرانی گفت_غزل بابا خوبی..؟
خوب نبودم..امیر کجایی..اگه بود حتما خوب میشدم..مطمئنم..
دهنم خشک بود و عطش داشتم..سرم گیج رفت که بابا همایون سریع گرفتم و داد زد_اعظم..اعظم یه لیوان اب بیار..
و چشمام سیاه شد..
چشم که باز کردم نور که زد تو چشمم تازه فهمیدم کجام..بیمارستان.
چیز عجیبی نبود..بالارفتن قند خونم بود حتما..ولی خیلی وقت بود که دچارش نشده بودم..با اون همه شیرینی و استرسی که من داشتم..طبیعی بود.
اعظم جون کنارم نشسته بود تکون که خوردم متوجهم شد و نگاهم کرد و با لبخند گفت_عزیزم..بیداری؟خوبی مامان؟
به لحن مهربونش لبخند زدم و گفتم_خوبم..ببخشید نگرانتون کردم.
اعظم جون_نگو عزیزم..تقصیر من شد..نمیدونستم قند دارینباید انقد اصرارت میکردم.ببینم غزل نکنه خبریه؟اخه الان که دارم فکرشو میکنم میبینم ندیدم هیچ وقت شیرینی و شکلات بخوری حتی کیک جشن خودت هم نخوردی..نکنه حامله ای و ویار کرده بودی..اره مامان؟
ابروهام پرید بالا.این چی بود دیگه؟حامله..
_نه اعظم جون..حامله کجا بود..فقط واسه چند لحظه نتونستم جلو شکممو بگیرم..
یه لبخند کمرنگ زد و گفت_ولی منو کشتی..خیلی ترسیدم.طفلی بچم..پای تلفن زبونش بند اومده بود..نفهمیدم اصلا چی شد.نمیدونم کجاست؟همایون باهاش حرف زد..
حوصله فکر کردن نداشتم..نه به واکنش امیر نه به رفتارای امروز.اصلا نمیدونم امروز چمه اعصابم انقد ضعیفه..
بعضی لحظه ها تو زندگی پیش میاد ادم واسه چند لحظه پر از نفرت میشه ازهمه ادمای دور و برش..حتی نزدیکترین کسش..
الان حتی حوصله امیر علی هم ندارم..حتی دوست ندارم ببینمش.
اعظم جون_ترسیدم به غزاله بگم بترسه..خواستم..
صدای قدمای بلند و نفسای تندی که از راهروی بیمارستان میومد باعث شد که اعظم جون حرفشو قطع کنه و هردومون خیره بشیم به درباز اتاق و بعد از چند لحظه قامت کشیده و هیکل تنومند امیر علی و تو چهار چوب در ببینیم..صورتش ترسیده و رنگ پریده بود.
با چشمایی نگران زل زده بود به من..به غزلی که روی تخت بیمارستان افتاده بود.
تا چند لحظه نمی تونست حرف بزنه..شوکه شده؟شاید بابا همایون که بهش گفته باورش نشده..!
اعظم جون رفت جلو و گفت_اومدی مامان..بیاتو.خدارو شکر خطر رفع شده.بشین پیشش مامان من برم دکترشو خبر کنم.
با دیدن امیر و نگرانی تو چشماش واسه حال و روز من دیگه اون حس تنفر چند دقیقه پیش و نداشتم..ولی با این حال بد جور ازش دلگیر بودم..امروز دلم واقعا گرفته.
اومد بالاسرم.با تعجب نگاهم کرد..شاید هنوزم باورش نمیشد من اینجا باشم.
امیر علی_غزل..چکار کردی با خودت؟
رومو ازش گرفتم.نشست کنارم رو تخت.
امیر علی_ببینمت؟
وقتی دید نگاهش نمیکنم با دستش صورتم و برگردوند و گفت_تو میدونی قند خون داری اونوقت چکار کردی؟ببینم غزل..تویی که هیچ وقت دهن به شیرینی نمیزنی..چرا الان..امروز
romangram.com | @romangram_com